نوشته شده در نظرات توسط حسین در مورد پست اعراب بادیه نشین
و اگر لايق باشم دستانش را ببوسم
آري همان دستاني كه بوي كافور ميدهد
بوي خون بوي بهشت ميدهد
كاش نسيم سلام مرا به تو براسند
و اگر لايق باشم دستانش را ببوسم
آري همان دستاني كه بوي كافور ميدهد
بوي خون بوي بهشت ميدهد
كاش نسيم سلام مرا به تو براسند
دیدار زهرا و خانواده اش با امام خمینی؛

امام توی بالکن روی صندلی نشسته بودند.
لباس سفیدی به تن و عرق چینی به سر داشتند.
شمدی هم روز پاهایشان انداخته بودند.
اول آقایان به نوبت نزدیک رفتند و بعد خانم ها.
همه از روی شمدی که روی دستان اما بود،
دست ایشان را می بوسیدند.
نگاهم را به اما دوخته بودم.
بغض راه گلویم را می فشرد.
لحظه ای که دستم را روی دستان امام گذاشتم.
یاد بابا و علی افتادم.
خصوصاً علی که خیلی دوست داشت امام را ببیند.

آیا خداوند انتقام ایرانی ها را نمی گیرد؟
گفت: روز بیست و چهارم مهر عراقی ها تا چهل متری رسیده بودند
شیخ و چند نفر دیگه رو که توی ماشین بودند به گلوله می بندند.
همه مجروح می شوند. یکی از بچه هایی که همراه شیخ بود،
فقط شانزده تا تیر بهش خورده بود.
بعد میان سر وقت سرنشین های ماشین.
به اونا تیر خلاصی می زنن.
شیخ رو بیرون می کشند.
ازش می خوان به امام توهین کنه.
شیخ که زیر بار نمی ره،
تو دهنش ادرار می کنند
و بعد توی دهنش گلوله خالی می کنند.
شیخ به شهادت می رسه،
عمامه اش را بر میدارن،
دور تا دور کاسهء سرش رو می برند و هلهله کنان تو خیابان می دوند و می گویند:
یه خمینی رو کشتیم.
بچه هایی که این صحنه رو دیده بودند،
حالشون خیلی خرابه،
باورم نمی شد. از خودم می پرسیدم:
چطور آدم ها می توانند تا این حد سنگدل و جنایتکار باشند؟!
جوان که رفت به مرز خنگی رسیده بودم.
صدایم را آزاد کردم و های های گریه کردم.

وداع با خرمشهر
ماشین را افتاد.
آن قدر ناراحت بودم که مسجد جامع را نگاه نکردم.
صورتم را بین دست هایم پنهان کردم و همچنان اشک می ریختم.
لحظات خیلی سختی بود. فکر اینکه این آخرین دیدن است،
باعث شد سرم را بالا بیاورم. فلکهء فرمانداری بودیم.
روی دستم بلند شدم و سرک کشیدم.
از گل های رنگارنگ وسط فلکه خبری نبود.
جدول بندی بلوار و فلکه همه داغان شده از بین رفته بود.
ستون وسط فلکه که تا چند سال پیش مجسمه شاه رویش قرار داشت،
کلی ترکش خورده بود. نگاهی هم به سمت بیمارستان مصدق انداختم.
یاد روزی افتادم که پیکر شهناز را آنجا دیدم.
یاد بچه هایی که همه کس و کارش کشته شده بودند.
شلوغی و هیاهوی مردی که زن و بچه اش را از دست داده بود
و یا آن نگهبانی که ترکش راکت سر از تنش جدا کرد.
بعد ذهنم به جنت آباد کشیده شد. از خودم پرسیدم:
آیا بابا و علی می دانند که چطور مرا دارند از اینجا می برند
![]()
دوست داشتم بخوابم.
به پاهایم که دست می زدم می دیدم از شدت خونریزی خیس شده اند.
روی صندلی و در ماشین که به آن تکیه داشتم خونی شده بود.
و از پاهایم به کف ماشین خون می ریخت.
به این ها که نگاه می کردم احساس ضعفم بیشتر می شد.
از دیدن شدت خونریزی کمی ترسیده بودم.
به خودم دلداری می دادم؛ چیزی نیست.
مگه به مجروح ها نمی گفتیم؛ اینا جبران می شه؟!
حالا می فهمی وقتی با مجروح حرف می زنی اونا نای حرف زدن نداشتند
و جواب نمی دادند، دلیلش چی بود...