خاطره ای از شهید سرتیپ خلبان محمود خضرایی

عباد الرحمن

من به عنوان کسی که افتخار این را داشته است که بیش از 17 سال به عنوان معلم عقیدتی سیاسی انجام وظیفه نماید و مدتی را نیز در خدمت این شهید عزیز باشد باید اذعان کنم که این ویژگی های عبادالرحمن را در ایشان به عینه شاهد بوده ام ...

ادامه نوشته

خاطره ای از شهید سرتیپ خلبان محمود خضرایی

روزی به اتفاق تعدادی از خلبانان شرکت کننده در عملیات ها به همراه شهید خضرایی برای تجدید بیعت با امام (ره) به بیت ایشان (جماران) رفتیم و افتخار آن را یافتیم که بر دستان مبارک امام (ره) بوسه بزنیم وقتی نوبت به حاج محمود خضرایی رسید از آنجا که در یک عملیات برون مرزی هواپیمایش مورد اصابت قرارگرفته از ناحیه دست آسیب دیده بود و دستش را گچ گرفته و به گردنش آویزان کرده بود حضرت امام رو به ایشان کرد و فرمود : فرزندم چه شده ؟ دستت چه شده ؟

شهید در پاسخ امام گفت : هواپیمایم مورد اصابت قرار گرفته و سقوط کردم .

حضرت امام تاملی کردند و فرمودند : فرزندم تو سقوط نکردی ؛ تو صعود می کنی !

خاطره ای از شهید سرتیپ خلبان محمود خضرایی

سال 1362 بود که به اتفاق این شهید بزرگوار و سایر همکاران عازم مکه معظمه شدیم در آنجا نیز هم اتاقی بودیم و به اتفاق سایر دوستان و به طور گروهی به حرم می رفتیم خانه خدا را زیارت می کردیم و به هتل باز می گشتیم . صبح ها که از حرم بر می گشتیم ناگاه متوجه می شدیم که حاج آقا خضرایی در میانمان نیست ...

ادامه نوشته

خاطره ای از شهید سرتیپ خلبان محمود خضرایی

سخنرانی در کلیسا

در 1349 و 1350 برای آموزش خلبانی به آمریکا اعزام شده بودیم . پایگاه ریس در ایالت لاباک پایگاهی برای تعلیم دانشجویان خلبانی سایر کشورها بود . از آنجا که جناب خضرایی از فارغ التحصیلان دانشکده افسری بود و بار دیگر برای طی نمودن دوره خلبانی در جمع دانشجویی قرار گرفته بود ، بالطبع ارشد گروه ما نیز بود . او سعی می کرد که بیشتر با ما باشد و مشکلات احتمالی را با کمک سایر بچه ها حل نماید . چون ارشد گروه بود پیشنهاد ورزش صبحگاهی داد ، بچه ها نیز پذیرفتند ، در سایر موارد نیز او را امین خود می دانستیم . ایشان خیلی پایبند به مقررات بودند و به مسائل دینی و مذهبی نیز آگاهی خوبی داشتند و لذا گاهی اوقات برای آگاهی بیشتر از آنچه در کلیساها می گذشت در مراسم آنان شرکت می کردیم ...

ادامه نوشته

خاطره ای از شهید سرتیپ خلبان محمود خضرایی

راز موفقیت های او

هوش سرشار

اوایل جنگ تحمیلی بود . من مسئول دفتر ویژه پست فرماندهی در پایگاه سوم بودم و جناب خضرایی برای انجام پروازهای جنگی به آن پایگاه مامور شده بود . از آنجا که او به مسجد و نماز جماعت توجه خاصی داشت بنابراین سنگ بنای دوستی ما نیز از همان مسجد گذاشته شد ...

ادامه نوشته

خاطره ای از شهید سرتیپ خلبان محمود خضرایی

تیر ماه 1360بود . یکی دو روز از شهادت مظلومانه دکتر بهشتی و همرزمانش در دفتر حزب جمهوری می گذشت . از این که قریب به 72 تن از مسئولان کشور را یکجا از دست داده بودیم همه در غم و اندوه بودیم و نگران از سرنوشت و آینده کشور . در چنین اوضاع واحوالی شاید تنها سخنان حضرت امام (ره) بود که می توانست مرهمی بر زخمهای دل مردم باشد و همین گونه نیز بود . آنجا که فرمودند : بکشید ما را ، ملت ما بیدار تر می شود ...

ادامه نوشته

خاطره ای از شهید سرتیپ خلبان محمود خضرایی

جهیزیه

چند روزی بود که جناب خضرایی فرماندهی مرکز آموزشهای هوایی را به عهده گرفته بود . من نیز افتخار آن را داشتم تا در دفتر فرماندهی انجام وظیفه کنم . صبح یکی از این روزها خدمت ایشان رسیدم و گفتم یک کارگر نظافتچی داریم که چند تا دختر دم بخت دارد و قصد دارد دو تا از آنان را همزمان به خانه بخت بفرستد از نظر مالی هم که وضعش روشن است و تنها منبع درآمدش همین حقوقی است که از اینجا دریافت می کند مزاحم شدم تا در صورت امکان کمکی به او بشود ...

ادامه نوشته

خاطره ای از شهید سرتیپ خلبان محمود خضرایی

تدبیر به موقع

هنگام اذان ظهر بود به اتفاق جناب خضرایی از رو به روی یکی از گردانهای آموزشی مرکز آموزشهای هوایی به طرف مسجد می رفتیم . صدای دلنشین اذان روح تازه ای به جانها می بخشید و همه را برای راز و نیاز با معشوق فرا می خواند ...

ادامه نوشته

خاطره ای از شهید سرتیپ خلبان محمود خضرایی

افتخار آشنایی با ایشان را از اوایل پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی در سال 1357 داشتم . آن زمان در یک گردان شکاری و در تهران با هم مشغول خدمت بودیم . از خصوصیات بارز ایشان تواضع ، فروتنی و مظلومیت او بود ...

ادامه نوشته