سال 1362 بود که به اتفاق این شهید بزرگوار و سایر همکاران عازم مکه معظمه شدیم در آنجا نیز هم اتاقی بودیم و به اتفاق سایر دوستان و به طور گروهی به حرم می رفتیم خانه خدا را زیارت می کردیم و به هتل باز می گشتیم . صبح ها که از حرم بر می گشتیم ناگاه متوجه می شدیم که حاج آقا خضرایی در میانمان نیست و این غیبت او گاهی 4 تا 5 ساعت به طول می انجامید . این موضوع برای من و برخی از دوستان دیگر سؤال برانگیز شده بود . هر بار که از می پرسیدم می گفت : جای خاصی نرفته بودم رفته بودم همین دورو برها قدم بزنم . سه چهار روزی به همین طریق گذشت حس کنجکاوی مرا بر آن داشت تا تعقیبش کنم . روزی وقتی که به تنهایی بیرون می رفت به دنبالش به راه افتادم او به طرف محله ای رفت که فقیرنشینان مکه در آن زندگی می کردند . او که تا حدودی به زبان انگلیسی و عربی آشنا بود سعی داشت تا آنها را بیشتر با انقلاب اسلامی آشنا کند . شهید خضرایی ساعتها با آن مردم گفت و گو می کرد و ضمن دلجویی از آنان مبلغی پول نیز به آنها هدیه می کرد و به سوی خانه باز می گشت .