ناگفته های اسارت خاطرات پرویز محمدی کل متن
بسم اللّه الرحمن الرحیم
مقدمه مؤلف :
اینجانب پرویز محمّدی دوگاهه در رودبار زیتون (دوگاهه) از توابع رشت متولد و در شهر شهیدپرور
اصفهان بزرگ شدم. در زمان تحصیلم از طرف لشکر 14 امام حسین علیه السلام اصفهان به جبهه اعزام و در تاریخ 11/8/61 به دست مزدوران بعثی اسیر و در تاریخ 26/5/69 با اولین گروه از اسرا پا به خاک ایران گذاشتم.
چند سال بعد به تشویق دوستان تصمیم گرفتم خاطراتی از ناگفته های اسارت خود و دوستانم را به رشته تحریر در آورم و پس از اینکه تصمیم گرفتم نوشته های این کتاب را به چاپ برسانم برای ویرایش نمودن آن به بعضی از افراد از قبیل استاد دانشگاه ، دانشجو و حتی به یکی از چاپخانه های معتبر فرستادم. اما هرکدام از افراد که این نوشته ها را مطالعه نمودند برای کار خودشان خواستند استفاده کنند. یکی می گفت : قسمتهایی از این نوشته جهت فیلمسازی و تئاتر مناسب است. دیگری می گفت وقت ندارم ویرایش کنم. آن دیگری ویرایش آن را به صورت داستانی هیجانی بوجود می آورد. پس ا مدتی تصمیم گرفتم آنچه حقیقت است به چاپ برسد و اگر چنانچه کم و کاستی مشاهده می شود خوانندگان عزیز به بزرگواری خودشان این حقیر را می بخشند.
نویسنده : پرویز محمدی دوگاهه
بسم اللّه الرحمن الرحیم
خاطراتی را که در پیش رو دارید حقایقی است که هر آزاده ای کم و بیش به آن مواجه بوده پس از اسارت با تشویق دوستان تصمیم گرفتم که این خاطرات را به قلم بیاورم ، گرچه قلم عاجز است و زبان هم قاصر.
بهترین لحظات زندگی نه تنها این حقیر بلکه تمام اسرا دورانی بوده که در آن اسارت به سر برده ایم. با تمام این حرفها مانده ام از کجا شروع کنم. از آن لحظات تلخ و یا از آن لحظات شیرین ، با این حال به این زندگی تلخ و شیرین با کمال سرافرازی افتخار می کنم.
آغاز اسارت :
روز 12/8/61 ساعت چهار بعدازظهر در حالی به اسارت دشمن درآمدم که نای و رمق از من گرفته شده بود ، از شدت گرسنگی و تشنگی تمام وجودم را ضعف گرفته بود ؛ اما نیروی ایمان بود که ما را در آن موقع مقاوم نگه داشته بود. جابرکه از بچه های اصفهان بود فقط یک نارنجک بدست داشت که به طرف عراقیها پرت کرد و چند نفر از نیروهای دشمن را زخمی نمود و من در حالی که کنار کانال بودم به محاصره عراقیها درآمدیم. دستمان را از پشت بستند. تمام جیبهای ما را خالی کردند و به رقص و پایکوبی و به مسخره کردن ما و مسئولین مملکتی ما مشغول شدند. در اینجا بود که احساس کردم ایران اسلامی چقدر مهم است. ماها چه قدر مهم هستیم. نزدیکی های غروب بود که ما را به شهر الانبار بردند و در پاسگاهی جای دادند. یکی از بچه ها که رضا جهدی نامد داشت شروع کرد به خواندن شعری از امام رضا (علیه السلام) و غریبی آن حضرت. چه حال و هوایی ؛ در دل دشمن ، بلاتکلیف بودیم و حال و هوای امام رضا (علیه السلام) چه صفایی داشت. آن لحظه را با تمام لحظات خوش زندگی ام عوض نمی کنم.
صبح روز بعد خبرنگاران خارجی آمدند و بچه ها را به صورت نشسته و ایستاده قرار دادند و طوری فیلمبرداری کردند که شصت نفر را دو هزار نفر نشان می دادند. از بچه ها خواستند مصاحبه کنند و به مسئولین مملکتی توهین کنند ؛ اما هیچکدام حاضر نشدند به این ننگ ، تن در دهند.
فیلمبرداری 4 روز طول کشید و ما مثل توپ فوتبال شده بودیم . آب نبود و عراقیها برای تبلیغ آب را تا دمِ دهان بچه ها می آورند ، فیلمبرداری می کردند و سپس آب را به زمین می ریختند و به بچه ها نمی دادند. روز پنجم ما را سوار بر« ایفا» کردند. چند سرباز عراقی هم بالای سرمان محافظ بودند. ما را در سطح شهر چرخاندند تا مردم تماشا کنند. وقتی کمی به بطن این حرکات دشمن بروید متوجه خواهید شد که تاریخ تکرار می شود. بعضی از مردم شهر چون عزیزان خودشان را در جنگ از دست داده بودند خواستند نزدیک شوند و سنگ و چیزهای دیگری به طرف ما پرت کنند اما سربازان عراقی مانع می شدند. یکی از سربازان عراقی می گفت بروید خدا را شکر کنید که اگر ما نبودیم مردم شما را تکه تکه می کردند.
به پادگان الرّشید بغداد رسیدیم. صدای شکنجه و سروصدای سربازان عراقی که از جبهه فرار کرده بودند به گوش می رسید موهای سرشان را تراشیده بودند و از ما استمداد می طلبیدند و نان می خواستند. کم کم بازجویی شروع شد. یکی یکی بچه ها را می بردند و می پرسیدند :
« سپاهی هستی ؟ ایران چقدر ضد هوایی در جبهه دارد ؟ نیرو چقدر در جبهه است ؟ چقدر تانک دارد ؟ بسیجی هستی ؟ ارتشی هستی ؟ فرمانده گردانت کیست ؟ و ... » ما چون مطمئن بودیم با بازجویی مواجه خواهیم شد ؛ جوابهایی آماده کرده بودیم. یکی می گفت آنقدر تانک درجبهه وجود دارد که اصلاً به شمارش نمی آید دیگری می گفت : در جبهه تانک کم است و بالاخره جوابهای ضد و نقیض تحویل عراقیها دادیم. دو روز در استخبارات عراقی ها بودیم. هیچ غذایی به ما ندادند. روز سوم که ما را می خواستند از پادگان ببرند مقداری نان که عراقیها به آن «سَمون» می گفتند آوردندو ریختند روی رفع حاجتهایی که بچه ها کرده بودند و چون حفظ جان واجب بود و بچه ها گرسنه بودند از آن سمونها استفاده کردند. پس از شمارش و آمارگیری ، اسرا ما را به مقصد نامعلومی که بعداً متوجه شدیم آنجا موصل است بردند.
اردوگاه موصل یک : (20/8/61 تا 22/11/61)
هوا تاریک شده بود. اتوبوس ما در برابر یک درِ بزرگ ایستاد. یواشکی بیرون از ماشین را نگاه کردم . در باز و ماشین وارد اردوگاه شد. وقتی پیاده شدیم صدای دعای توسل به گوش می رسید و بچه ها هم برای اینکه به ما روحیه بدهند دعا را بلندتر خواندند. عراقیها برای اینکه زهر چشمی به اسرا نشان بدهند تونلی از نیروهای باتون به دست را درست کردند. هرکدام باتون بدست گرفته و آماده زدن اسراء بودند. کسی نبود که از این باتون و چوبها نصبیش نشده باشد. بعد از زدن بچه ها ، آنها را بصورت پنج تا پنج تا نشاندند و سروان عراقی شروع به تهدیداتی کرد و توسط افراد مترجمی بنام مهدی ... و علی ... آن را به فارسی ترجمه می کردند.
مهدی پاسداری بود که هنگام اسارت ، خودش را به نام راننده بولدزر معرفی کرده بود اهل خوزستان وعرب بود. علی نیز ، فرد جاسوسی بود که با عراقیها رابطه خوبی داشته و دراصفهان به جرم حمل مواد مخدر دستگیر و روانه زندان شده بود. فروغی که زندانبان بود در حمله رمضان اسیر شده بود و هر دو (با علی) در یک اردوگاه به هم می رسند. علی پس از آزادی از زندان اصفهان توسط جهاد – حالا با چه نیتی – به جبهه اعزام می شود و به اسارت در می آید. در اسارت علی ، فروغی را شناسایی و به عراقیها لو می دهد. عراقیها نیز فروغی را خیلی شکنجه می کنند و حتی یک چشم او را در می آورند. بگذریم.
ما را چند تا چند تا وارد آسایشگاهها کردند اولین کسی که وارد آسایشگاه ما شد علی بود و دنبال مسئولین و پاسداران ایرانی می گشت تا به عراقیها لو دهد و به عراقیها خوش خدمتی کند. پس از آن مهدی وارد آسایشگاه شد. مهدی به بچه ها گفت : به من هم اطمینان نکنید ؛ دیوارگوش دارد. در ایران هر شغل و یا مسئولیتی داشتید اینجا همه اسیر هستید و باید مواظب باشید. صبح روز بعد درِ آسایشگاه باز شد و به قول عراقیها خمسه خمسه نشستیم ؛ تا سرگرد عراقی صفها را یکی پس از دیگری طی می نمود و بعضاً به بهانه های مختلف با چوبی که به دست داشت به سر بچه ها می زد. پس از آمارگیری و رفتنِ سرگرد ، سوت آزادباش می زدند و از هرگروه غذایی ده نفری ، یک نفر جهت گرفتن غذا به آشپزخانه می رفت. از نظر امکانات ، اسرا آنقدر در مضیقه بودند که حتی ظرفی را که در شب گذشته در آن رفع حاجت می کردند می شستند و برای گرفتن جای استفاده می کردند. (معمولاً ظرف قوطی روغن هفده کیلویی بود) در اردوگاه لیوان نبود. در هر آسایشگاهی چند قوطی کمپوت وجود داشت که بایستی به نوبت از آن جهت نوشیدن چای استفاده می کردیم . در طول اسارت شام نمی دادند. خود آشپز ما که ایرانی بودند مقداری از جیرۀ ناهار را برای شب کنار می گذاشتند. این اردوگاه هزار و پانصد نفر اسیر داشت و هر آسایشگاهی برای نود الی صد نفر جا بود ؛ که تا صدوپنجاه نفر را در آن جای داده بودند. دنپایی در اردوگاه وجود نداشت و ابتکار خود بچه ها که با همان قوطی ها ، دنپایی درست کرده بودند و کنار درب دستشویی گذاشته بودند. آب در اروگاه قطع بود و با تانکر آب می آوردند آن هم هر چند روز یکبار و فقط به مدت چند ساعت. از نظر جا و مکان هرفردی 5/3 وجب جا داشت. یعنی یک پتو را سه قسمت تا می کردند و زیرشان می انداختند. کسانی که کمی چاق و یا قد بلند بودند مکافات داشتند. افرادچاق بایستی به پهلوی چپ یا راست می خوابیدند و کسانی که قدشان بلند بود بایستی پایشان را دراز نمی کردند و اگر اینطور می شد پایشان به سر فرد دیگری می خورد . در روز از ساعت هشت تا چهار بعدازظهر آزاد باش بودیم اما بدون آب و امکانات. حتی بچه ها برای شستن ظروف از خاک و برای شستن سرشان از چایی که اضافه می آمد استفاده می کردند چون آب گرم هم نداشتیم.
جو سیاسی اردوگاه موصل یک
چند روز که گذشت دلمان خیلی گرفته بود و می گفتم تا کی باید در اسارت باشیم. اما از بچه های قدیمی اردوگاه که می پرسیدیم چند روز اسیر هستی ؟ حرف از یک سال و دو سال می زدند و از این طریق به خودمان روحیه می دادیم . پس از مدتی بچه های قدیمی اردوگاه با هم پچ پچ می کردند و حرف از داشتن خواسته و امکانات بهتر و حرف از اعتصاب می زدند. کم کم خمیرِنان سمون را جمع آوری کردند و در آفتاب گذاشتند تا خشک شو و از آن بتوانند در زمان اعتصاب استفاده کنند. دو سرهنگ ایرانی به نامهای مدارایی و وطن پرست در اردوگاه ما بودند و بچه ها همگی به طور وحدت هرروز نمازجماعت را به امامت مدارایی برپا می کردند. جاسوسان به عراقیها خبردادند که قرار است اعتصاب شود. عراقیها یکی از این دو سرهنگ ایرانی را جهت بازجویی به بغداد بردند و از اتفاق در سلول حاج آقا ابوترابی قرار گرفت. حاج آقا ابوترابی پیغامی به سرهنگ ایرانی برای بچه های اردوگاه فرستاد و گفت از قول من به بچه ها بگوئید : جو اسارت با جو بیرون فرق می کند. با عراقیها درگیرنشوید. اعتصاب نکنید. پس از بازگشت سرهنگ خلبان ایرانی از بغداد ، پیغام حاج آقا را به بچه ها رساند. عده ای با حرف حاج آقا مخالفت کردند و گفتند : شما از عراقیها می ترسید ، سازشکار هستید. حاج آقا ابوترابی معتقد بود که ما در دست دشمن اسیر هستیم اگر اعتصاب کنیم و فریاد مرگ برآوریم صدایمان به هیچ جا نمی رسد. در جبهه حسینی بودیم و اینجا باید حسین بود. دشمن دوست دارد ما اعتصاب کنیم تا از این طریق ضربه روحی و جسمی به ما بزند تا سالم به ایران اسلامی برنگردیم. تاکنون نه اسم ما جزو اسرای ایرانی ثبت شده بود و نه هیچ کس از ما خبر داشت. حاج آقا می گفتند : اگر دشمن به شما گفت نمازجماعت نخوانید برای حفظ جان نباید خواند. شما نه تنها یک امتیاز از دشمن نمی توانید بگیرید بلکه امتیازاتی را هم که دارید از دست خواهید داد. شما انشاء ا... بایستی برگردید ایران و ایران اسلامی را بسازید. امام (قدس سره) به شما افتخار می کند.
ما در این اردوگاه 23 طلبه داشتیم و این طلبه ها هیچکدامشان در چنین جوی قرار نگرفته بودند و تجربه برخورد با دشمن را نداشتند. این طلبه ها تصمیم گیرندگان اردوگاه بودند و معتقد بودند اگر ما با عراقیها درگیر شویم هم به خواسته هایمان می رسیم و هم با ازدیاد فشار عراقیها بر اسرا بچه منسجم تر می شوند و عراقیها کمتر می توانند در ما نفوذ کنند و جاسوس بپرورانند. عده ای از اردوگاه بودند و صبح که از خواب بیدار می شدند می گفتند : من دیشب خواب امام زمان (عج) را دیدم و یا اینکه امام زمان (عج) دیشب در اردوگاه ما بود و سلام رساندو با شمشیرشان دورتا دور اردوگاه خط کشیده و فرمودکه من محافظ بچه های این اردوگاه هستم و خط هایی را نیز روی دیوار نشان می دادند. خوب ، عده ای بودند که از تعصبات خشک مذهبی برخورداربوند و به فرض اگر به عراقیها سالم می کردی تهمت جاسوس بودن می زدند و کاری می کردند که جاسوس واقعی شوی. از مطلب مان دور نشویم. مسئولین اردوگاه بجز دو خلبان سرهنگ ایرانی تصمیم به اعتصاب گرفتند و با نگرفتن نان سمون و جیره خشک از آشپزخانه اعتصاب غذا شروع شد. همه در آسایشگاه ماندند و بیرون نیامدند. همه اسرا در وجودشان دلهره ای داشتند. عراقیها نماینده هر آسایشگاه را که از بچه های ایرانی بودند جمع کردند و به طبقه دوم بردند. ما در آسایشگاه شماره هفت بودیم. هنور شب نشده بود نمایندگان ما در اتاق بالای سرمان بودند یک وقت متوجه شدیم که صدای شیون و ناله به گوش می رسد. عراقیها با چوب و چماق به جان نمایندگان ما افتاده بودند ما که صدای ناله بچه ها را شنیدیم شروع به شعار دادن کردیم. اَیُّهَا الجُیُوش العَراقیونَ اِتَحدو، اَلمُوت لِصدام ، اَیُّها الجُیوش العراقیون اُقتلوا ضُبّاتکم. بچه ها بطور دسته جمعی صدا زدند : از دانشگاه الهیات هفت به دانشگاه الهیات دو ، زود تصمیم بگیرید. نمایندگان دارند کتک می خورند (اکثر تصمیم گیرندگان ، در آسایشگاه شماره دو بودند).
هنوز بیش ازیک ساعت نگذشته بود که اولین پنجره شکسته شد. آب درآسایشگاه ها جیره بندی شد. برای هرشخصی روزی نصب لیوان آب برای وضو یا نوشیدن و یا برای رفع حاجت در نظر گرفته شد. هسته های خرمایی را که داشتیم در آب گذاشتیم تا جهت مکیدن استفاده کنیم. روزدوم نیز اعتصاب بود. فشار دشمن زیادتر شد و چون عاقبت کارمان مشخص نبود ؛ بچه ها ترس داشتند. بعضی از بچه ها در روزهای اعتصاب روزه می گرفتند و سهمیه غذایی که به آنها می دادند نصف شب بالای سر کسی می گذاشتند که مریض بود یا در برابر گرسنگی ظرفیت کمتری داشت.
سه روز از اعتصاب می گذشت و عراقیها با روش های مختلف می خواستند اعتصاب را بخوابانند اما موفق نشدند ، بچه ها ،گردان بندی شده بودند و حفاظت اردوگاه نیز با خود بچه ها بود.
بچه ها کم کم تصمیم گرفتند به انبار مهمات عراقیها حمله کنند. چوبهایی را نیز آماده و در آسایشگاه شماره شش پنهان کرده بودند. ظهر روز هشتم آذر فرا رسید. هشتم آذر روزِ شهیدِ عراقیها بود ! روزی بود که عراقیها در بستان کشته های زیادی داده بودند و این روز را به نام روز شهید نام نهاده بودند. کلیه بچه ها وسط ها اردوگاه جمع شدند و نماز جماعت با شکوهی برگزارکردند. سپس ده نفر در وسط بچه ها ایستادند و با صدای بلند خواسته هاشان را اعلام کردند. پس از گذشت یک ساعت از این قضایا ، یک سرهنگ عراقی که چوبی به دست داشت با محافظین زیادی جلو آمد و با آن تکبر و غروری که داشت گفت : « به شما سه دقیقه فرصت می دهم بروید داخل آسایشگاهها» و سپس به ساعتش نگاه کرد و به عقب رفت. ربچه ها زیربار نرفتند سرهنگ عراقی پایش را از اردوگاه بیرون نگذاشته بود که نیروهای ضد شورشی بعثی ، وحشیانه به بچه ها حمله کردند. طوری بچه ها را زدند که بچه ها فرصت نکردند چوبهایی را که آماده کرده بودند بردارند. علی ... که جاسوس حلقه بگوش عراقیها بود هر چه فریاد می زد من از خودتان هستم بیشتر از همه کتک خورد. ضد شورشیها با چوب و باتون و کابل به جان اسرا افتادند. به زور نان به دهان بچه ها می گذاشتند تا اعتصاب آنها را بشکند. دست و پاهای زیادی شکسته شد دیوار سه متری که در اطراف اردوگاه بود برسرِ اسرای مظلوم خراب کردند. در این اعتصاب چهار شهید دادیم. آمبولانسها و ارد اردوگاه و آژیرکشان می چرخیدند ؛ تا از این طریق وحشت بیشتری ایجاد کنند و در آخر بچه هایی را که کتک خورده بودند با آمبولانس به بیمارستان می بردند. افراد ضد شورش و مسلح روی پشت بامها منتظر بودند که دوستانشان عقب بکشند تا بچه ها را به رگبار ببندند اما همگی به داخل آسایشگاهها فرار کردند.
عراقیها پس از عدم مقاومت اسرا برادران ارتشی را از بسیجیان جدا کرده و در آسایشگاههای هفت و هشت قرار دادند و بچه هایی که از سن و سال کمی برخوردار بودند. آنها را نیز جدا کرده و به اردوگاه « انبر» فرستادند که البته بعدها شنیدم یک سری افراد خود فروخته و فاسد را در جمع آنها فرستادند تا فساد را در بین آنها رواج دهند اما بچه ها همه آنها را کتک زدند و عراقیها مجبور شدند که افراد خود فروخته را از آن اردوگاه ببرند. بالاخره اعتصاب توسط عراقیها شکسته شد. علی ... ، جاسوس عراقی ، تیغی به گردن خودش زد تا بگوید من دشمن دارم و جلوی عراقیها خوش خدمتی بکند و گردنش را ببندد و مظلوم نمایی کند. سخت گیری عراقیها پس از شکسته شدن اعتصاب ، بیشترشد. از مراسم هایی که بچه ها به مناسبتهای مختلف انجام می دادند دیگر خبری نبود.
پس از چند روز عراقیها خواستند تا بچه ها را امتحان کنند. یک آخوند درباری را به عنوان امام جماعت آوردند تا بچه ها پشت سرش نماز بخوانند اما همگی نماز را فرادی خواندند و پس از پایان نماز ستها را به هم دادند و با صدای بلند شعار وحدت را سردادند. آخوند عراقی از ترس ، فرار را برقرار ترجیحداده و از اردوگاه پا به فرار گذاشت. عراقیها از ترس این که بچه ها وحدت و انسجامی پیدا کنند و دوباره دست به اعتصاب بزنند ؛ تصمیم گرفتند عده ای را به اردوگاههای دیگر بفرستند و این جمع یکنواخت را از هم بپاشانند. بنابراین چهارصد نفر را – که من هم یکی از آنها بودم – جدا کردند و به اردوگاه موصل 3 فرستادند.
موصل سه : (22/11/61 تا 19/1/63)
لحظاتی در اسارت وجود داشت که برای اسرا خیلی دردناک و سخت بود یکی از آن لحظات جدا کردن اسرا از همدیگر بود. اسرائی که درغربت چند سال یا چند ماهی با هم بودند و به همدیگر عادت و محبت نموده اند ؛ جدا کردن آنه از همدیگر خیلی سخت و دشوار است و بدتر از آن این است که نمی داند کجا می برند و وضعیت آنجا چگونه است ؟ آیا میان دوستان می رود و یا میان جاسوسان. خلاصه سؤالات دیگری را در سر می پروراند و بالاخره در آن لحظه جوابی برای آن پیدا نمی کند. ما را سوار بر ایفای عراقی کردند. هرکدام از ما یک کیسه انفرادی به دست داشتیم. در بین راه به حرفهای حاج آقا ابوترابی خیلی فکر کردم و نتیجه گرفتم اگر آن طلبه ها که مسئولیت بچه ها را به عهده داشتند به حرف حاج آقا ابوترابی گوش می دادند هیچ وقت چهار شهید و این همه زخمی نداشتیم. بالاخره پس از یک ساعت ما را وارد اردوگاه کردند. دوباره مثل اردوگاههای دیگر تونل عراقی ها آماده برای زدن بچه ها شد. فرمانده اردوگاه عراقی سرگردی بود که مخالف سرسخت شیعه بود. بعد از زدن بچه ها ، آنها را به صف نشاندند و او شروع به سخنرانی کرد.آنقدر غرورداشت که ابتدای صحبتش گفت : « به نام من و به نام سربازان من». دوساعت ما را سرپا معطل و از قوانین و ضوابط اردوگاه صحبت کرد. این اردوگاه از اسرایی تشکیل شده بود که هرکدام به نحوی با عراقیها درگیر و به قول عراقیها مخالف و مشاکلین و پاسداران بودند.
اسرا را گروه گروه وارد آسایشگاهها کردند و من در آسایشگاه شماره ده قرار گرفتم. در این اردوگاه اکثر بچه های جنگ فتح المبین ، خرمشهر ، هویزه ، بیت المقدس ، چزابه و بستان بودند. مسئول اردوگاه شخص ایرانی به نام احمد روبهانی بود احمد برایمان از اردوگاه صحبت کردند. در این اردوگاه خودکار و مداد و دفتر ممنوع بود و اگر دفتری یا مدادی از کسی می گرفتند پانزده روز زندان انفرادی در پیش داشت. آن هم هر روز عصر دست و چشم فرد خاطی را می بستند و سپس او را کتک می زدند و پس از پانزده روز سرش را با تیغ کهنه تراشیده بطوری که خون جاری می شد و سپس نمک می پاشیدند و او را در آفتاب قرار می دادند تا درس عبرتی برای دیگران باشد. عراقیها از اسرا بهانه های بی موردی می گرفتند. روزی عکس صدام را خودشان پاره کرده و پشت درِ یکی از آسایشگاه ها انداختند و همین را بهانه کردند تا یک هفته بچه ها را کتک بزنند. چهل نفر را نیز از اردوگاه جهت بازجویی و شکنجه بردند و آنقدر با چوب و چماق می زدند که از سر و صورتشان خون جاری می شد. به اعتراف خود یکی از همین سربازان عراقی ، عراقیها دنبال بهانه می گشتند و اجازه داشتند تا پنج نفر را بکشند که الحمدلله بچه ها تابع حاج آقا ابوترابی بودند و بهانه دست دشمن ندادند.
جو سیاسی اردوگاه موصل سه
حاج آقا ابوترابی و حاج آقا جمشیدی در این اردوگاه بودند. کلیات صحبتهای حاج آقا ابوترابی این بود که جو اسارت با بیرون فرق می کند. اسرا نیروهای اسلام هستند. در اسارت حفظ جان واجب است. دشمن با بهانه های زیادی می خواهد درگیری ایجاد نماید و اسرا را معلول و شهید نماید. جوّ اردوگاه یک دست بود. همه حزب الهی بودند. حتی یک جاسوس هم وجود نداشت و همین امردشمن را آزار می داد و نمی دانست در بچه ها چه می گذرد. بخاطر همین دوست داشت بچه ها اعتصاب کنند. در اردوگاه شخصی به نام مستعار سهراب طلبه بود. اصلیتش مشهدی بود. نامبرده از بچه های اسیر رُمادیه بود و کلاً خط دهنده بچه های رمادیه بود.
دراسارت مقالاتی در مورد ولایت فقیه نوشته بود. تقریباً طرز تفکرش ، همان طرز تفکر انجمن حجتیه بود که مورد انتقاد حاج آقا ابوترابی و جمشیدی قرارگرفت. از جمله مواردی که در اردوگاه شایعه کرده بود خواب امام زمان (عج) بود که اکثر بچه های رمادیه چنین خوابی می دیدند. در این قضایا یکی اظهار می کرد فردا شب امام زمان (عج) به آسایشگاه شماره چهار می آید. بچه های آن آسایشگاه نیز در و دیوار را با پتوی سبز تزئین می کردند و منتظر بودند که امام زمان (عج) به عنوان امام جماعت و برای شام تشریف بیاورند. اما تا پاسی از شب منتظر امام زمان (عج) بودند اما خبری نبود. بعضی از اسرا روی سادگی و اخلاصی که داشتند صحبتهای سهراب را قبول می کردند. سهراب چرب زبان و با سواد بود حاج آقا جمشیدی نیز از این قضایا ناراحت بودند و نصیحتهای زیادی کردند اما چه فایده که هیچ تأثیری نداشت.
جناب سهراب با توجه اینکه طلبه بودند زبانی چرب و چهره ای زیبا و حالتی معنوی به خودش می داد. آدمهای ساده لوح سریع گول حرفهایش را می خورند. سهراب یکی از مسائلی را که در اردوگاه مطرح می کرد مسئله خودسازی و یا روزۀ سکوت بود. این افراد در ابتدای امر در هر آسایشگاه کلاس قرآن و نهج البلاغه برگزار و افرادی را نیز گلچین می کردند. افرادی که از سن و سال کم برخوردار و ساده بودند. پس از انتخاب افراد برای هرکدام ، کلاس خودسازی خصوصی می گذاشتند. وقت زیادی برای هرکدام می گذاشتند. وقت زیادی برای هرکدام می گذاشتند. دعای عهد را تا چهل صبح با افراد به صورت تک نفری می خواندند و به افراد قول می دادند که امام زمان (عج) را خواهی دید و مسئله مشارطه و مراقبه را مطرح می کردند و هر فردی بایستی هر شب جواب پس می داد که چه گناهی انجام داده و اقرار نماید تا آقایان روش پیشگیری را بگویند. اگر کسی غیبت می کرد به وی می گفتند بایستی سنگ ریزه زیر زبانت بگذاری تا یادت باشد که دیگر غیبت نکنی وحواست را خیلی جمع کنی و یا باید یک هفته روزۀ سکوت بگیری با هیچ
کس صحبت نکنی. واقعاً در کنج اسارت با آن همه مشکلات ، فشار دشمن و دوری از خانواده ، سکوت چه معنا داشت. مدتی به همین صورت روز به روز فکر بچه ها توسط « سهراب» و « رجب» و دار و دسته شان خراب می شد تا جایی که حاج آقا ابوترابی و جمشیدی احساس خطرکردند.
حاج آقا جمشیدی ریش سفیدان اردوگاه را جمع کرد و پدرانه در حضور ریش سفیدان اردوگاه را جمع کرد و پدرانه در حضور ریش سفیدان و بزرگان نصیحت کرد وگفت در جوّ اسارت بایستی فکر سالم بدهیم ؛ همه مسئولیم. اما سهراب زیربار نرفت و در همین جا بود که حاج آقا جمشیدی سیلی محکمی به گوش سهراب زد و همین سیلی پدرانه بود که دیگر سهراب جرأت خراب کردن فکر بچه ها را تا حدودی لااقل آشکارا از سرش بیرون کرد. از طرفی دیگر عراقیها احساس کردند حاج آقا ابوترابی بین بچه ها خیلی نفوذ کرده و تصمیم گرفتند که حاج آقا را از اردوگاه به جای دیگر ببرند. لذا حاج آقا پیامی برای بچه های اردوگاه فرستادند و در کلیه آسایشگاهها آن پیام را خواندند. صحبتشان حول محور وحدت بین بچه ها دور می زد و اینکه هیچ دسته و گروهی در اردوگاه و جود ندارد و همه را به یکپارچگی و وحدت در اسارت دعوت کردند. طلبه ای را به نام احدی به جای خودش انتخاب کردند و اسرار را سفارش کردند که از فرمان احدی پیروی کنند. آقای احدی فردی بود که همه افراد اردوگاه چه آنهایی که همفکر با حاج آقا ابوترابی بودند و چه آنهایی که همفکر حاج آقا نبودند او را قبول داشتند.
آقای احدی فردی منطقی بود و عدالت را رعایت می کرد و همچنین از سواد مذهبی خوبی برخوردار بود. حاج آقا جمشیدی نیز در عملکرد آقای احدی دخالت نمی کرد و حکم نظارتی را داشت و بعضاً چنانچه آقای احدی ناخودآگاه اشتباهی می کرد تذکر می داد و آقای احدی نیز با حاج آقا جمشیدی در امورات به نحو احسن مشورت می کرد. اولین قدمی که آقای احدی در اردوگاه برداشت این بود که کلیه افرادی که اهل نظر ، تفسیر ، مدرس قرآن و نهج البلاغ بودند جمع کرد و هفته ای یک بار با آنها جلسه داشت و مشخص می نمود که مثلاً در هفته آینده فلان خطبه را چه کسی می خواهد درس بدهد و چه مطالبی باید مطرح شود و در آن جلسه هرکسی هر نظری داشت مطرح می کرد و حرفها یکی می شد و مدرسین سرکلاس می رفتند و حرفها را مطرح می کردند به هرحال با رفتن حاج آقا ابوترابی بچه ها مثل پدری که از دست داده اند و یتیم شده اند ناراحت و نگران بودند. حاج آقا جمشیدی درآسایشگاهها از بچه ها دلجویی می کرد و روحیه می داد و سخنرانی می کرد. جوّ اسارت تا آخر که ما در آن اردوگاه بودیم – اگرچه بعضی از افراد دست از کارشان برنداشته بودند - روی هم رفته خوب شده بود (اگرچه باز هم مشکلاتی داشتیم).
هفته ای دوبار بایستی ریش خود را با تیغ می تراشیدیم اگر کسی درست تیغ نمی زد با تکه سیمانهایی که سفت شده به صورت بچه ها می کشیدند و زخم می کردند و آن فرد را مجبور می کردند که در آب گل آلود وسط اردوگاه بغلتد. اگر شخصی مریض می شد ؛ اولاً دکتر نبود و اگر ماهی یکبار یا دوبار دکتر می آمد کسی جرأت رفتن به دکتر را نداشت چون وقتی به دکتر مراجعه میکرد ؛ دکتر عراقی می گفت : دروغ می گویی مریض نیستی و به خاطر همین دروغ دو روز تجویز به سلول انفرادی با آن کمبود غذا و کتک های آنچنانی می کرد. اردوگاه ما کوچک با جمعیتی زیاد بود. دستشویی هایی که وجود داشت اکثراً خراب بودند و آب نداشتند. برای رفتن حمام خود بچه ها المنتهایی[1] درست کرده بودند و بدون آگاهی عراقیها از آن استفاده می کردند و اگر عراقیها از موضوع متوجه می شدند اسرا با شکنجه روبرو می شدند. اگر یک عراقی اسیری را صدا می زد آن اسرا ایرانی بایستی می گفت نعم سیدی[2] و اگر نمی گفت مجازات می شد و عراقیها از این طریق می خواستند شخصیت اسرا را خرد کنند.
امان ، امان از دندان درد که خودم هم زیاد درد کشیدم. جهت کشیدن دندان اسیری بود که تا حدودی در این کار تخصص داشت. وسیله چنگال مانندی درست کرده بود که جهت کشیدن دندان بدون بی حس کردن ، از آن استفاده می کرد. وقتی که می خواست دندان کسی را بکشد پارچه ای در دهان شخص می گذاشت تا زیاد صدایش بلند نشود و دندان را می کشید.
فشارعراقی روز به روز بیشتر می شد. عراقی ها سعی می کردند در میان اسراء جاسوس بپرورانند و متوجه شوند بین اسرا چه می گذرد. عراقیها از اینکه اردوگاه یک پارچه و اکثر بچه ها پاسدار و مسئولین عملیاتی بودند ناراحت بودند. از طرفی نیز پیامهای حاج آقا ابوترابی و جمشیدی بچه ها را آرام می کرد.
یک روز ظهرسرگرد عراقی به آشپزخانه می رود و به یکی از آشپزهای ایرانی می گوید به امام (قدس سره) فحش بده . اما آن اسیر زیربار نمی رود. سرگرد می گوید اگر فحش ندهی همان با چاقویی که در دستت هست انگشتت را قطع می کنم. اسیر ایرانی با شجاعت تمام با چاقو انگشتش را قطع می کند و می گوید انگشتم را خودم قطع می کنم اما حاضر نیستم کوچکترین ناسزا به رهبر عزیز بگویم. سرگرد عراقی شوکه می شود و سریع از اردوگاه بیرون می رود.
بعد از آمار صبح که توسط عراقیها انجام می شد لوبیا یا آش می دادند و بچه ها نیز غذا را نگه می داشتند و پس از ورزش صبح غذا را می خوردند. تمام برنامه هایی که در اردوگاه برگزار می شد ؛ از قبیل سخنرانی ،تئاتر ، سرود ، ورزش و ... از روی نگهبانی نوبتی بچه ها بود. اگر روز بود ؛ فردی از طرف بیرون کنار پنجره آسایشگاه می ایستاد و به محض نزدیک شدن نیروی عراقی با کلمه رمز قرمز ، گوجه ، سیم خاردار یا سیاه بچه ها پخش می شدند. و با دادن علامت سفید دوباره برنامه را شروع می کردند. در زمان اعیاد و سوگواری عراقیها می دانستند ما برنامه داریم ؛ به همین دلیل زیاد در اردوگاه رفت و آمد می کردند. یک روز که عراقیها متوجه شدند بچه ها برای امام حسین (علیه السلام) عزاداری می کنند. آمدند و گفتند که چرا شما برای حسین علیه السلام عزاداری می کنید حسین (علیه السلام) از ما بود و خودمان او را کشتیم به شما چه ربطی دارد که عزاداری می کنید ؟ در این ایام مزاحمتهای فراوانی برای بچه ها ایجاد می کردند. آمارهای چند ساعته ، تفتیش های طولانی که همگی به خاطر پیدا کردن مدرک رادیو و چیزهای دیگر بود. کلیه بچه ها را در وسط اردوگاه جمع می کردند و در آفتاب داغ ، اسم تک تک را می خواندند و اسرا نیز بایستی می گفتند : نعم سیّدی. یکبار یکی از بچه ها در جواب گفت : الله – که با سیلی محکمی روبرو شد. وقتی که آسایشگاه به آسایشگاه اسرا را برای کتک زدن بیرون می آوردند ؛ اسرا برای آسیب کمتر حتی اگر تابستان بود هر چه لباس داشتند می پوشیدند تا براثرکتک خوردن کمتر احساس درد کنند. ما همه نوع برنامه ای اجرا می کردیم. درهر آسایشگاه یک نفر به عنوان مسئول فرهنگی داشتیم که برنامه های سرود و بقیه برنامه های تحت نظر او بود. در این اردوگاه چند رادیو وجود داشت. بچه ها این رادیوها را زمانی که به انبار مهمات عراقیها در موصل یک حمله کرده بودند برداشته بودند و یکی از آنها را در وسط کتابی که وسط آن بریده شده بود جاسازی کرده بودند. نوشتن اخبار به این صورت بود که یک نفر تندیس نویس از رادیو ، اخبار ساعات دو را گوش می داد و می نوشت و تقدیم حاج آقا می کرد و سپس زمانی که وارد آسایشگاه می شدیم آن را می خواندند. به این ترتیب از اخبار هر روز با خبر بودیم. با تمام این وجود خوش بودیم که بچه ها به درد دل همدیگر می رسیدند. همه قرآن خوان و با سواد شده بودند اسیری را یاد ندارم که با شکم سیر سر بر بالش گذاشته باشد. اگرچه که بالشی هم نداشتیم و پتو یا کفش خود را زیر سرمان می گذاشتیم. عراقیها این انسجام و وحدت را که از بچه ها می دیدند متوجه می شدند با حیله و نیرنگهایی که بکار برده بودند نتوانسته اند این همبستگی را از بین ببرند. بنابراین تعداد 400 نفر از این بچه ها که خودِ من و همچنین حاج آقا جمشیدی نیز جزو آنها بودیم جدا کردند و به اردوگاه دیگر انتقال دادند.
موصل چهار یک اردوگاه کوچک و تازه تأسیس بود که تعداد هشتاد نفر را در آن جای دادند و امکانات آنچنانی نداشت. چهارصد نفر بیشتر در آن جا نمی گرفت. یکسری از بچه های دیگر اردوگاه را نیز جدا کردند و آنجا آوردند. در این اردوگاه به محض ورود به اردوگاه مسئولین فرهنگی هر آسایشگاه مشخص و طبق اردوگاه قبلی برنامه ها ایجاد شد و از هر آسایشگاه یک نفر از بچه ها انتخاب و به عنوان مسئول آسایشگاه تعیین شد. پس از مدتی صلیب سرخ وارد اردوگاه شد. در این اردوگاه برخلاف اردوگاه قبلی فرمانده اردوگاه عراقی با بچه ها نرم تر برخورد می کرد. قلم و دفتر آزاد شد و حتی صلیب سرخ برایمان دفتر و قلم آورد. بچه ها زیارت عاشورا ، دعای کمیل و دعای ندبه را به صورت کتابچه درست کردند و جهت استفاده در آسایشگاهها قرار دادند. برای درست کردن دفترچه به این صورت بود که قوطی کاغذی تاید را در آب به مدت چند دقیقه ای می خیساندیم. بعد از پنج دقیقه از آب بیرون آورده و تا حدودی که خشک می شد با فوت کردن به لبه کاغذ تاید آن را برگ برگ می کردیم. تقریباً با این روش هشت برگ کاغذ درست می شد. تمام سخنرانی حاج آقا ابوترابی وحاج آقا جمشیدی را که در این چند ساله ایراد کرده بودند نوشته شد و در مناسبتهای مختلف در آسایشگاه ها خوانده می شد. یک رادیو از اردوگاه قبلی آورده بودیم اما هرکاری که کردیم این رادیو درست شود متأسفانه درست نشد. حاج آقا جمشیدی نیز دستور دادند که رادیو را از بین ببرند تا حساسیت ایجاد نشود. جلسه ای بین عراقیها و مسئولین آسایشگاه ها که ایرانی بودند برقرار شد و دو طرف تعهد کردند تا آخرین روزی که افراد در این اردوگاه هستند احترام همدیگر را داشته باشند و مزاحمت ایجاد نکنند. عراقیها هم مستقیم گفتند که ما هم برنامه های شما را نادیده می گیریم. بالاخره بچه ها توانستند پس از چند سال اسارت کمی آزادی پیدا کنند و همچنین توانستند سبزیجات در اردوگاه بکارند و خیارشور درست کنند هرچه از اسارت می گذشت بچه ها آبدیده تر می شدند. پیامهای حاج آقا ابوترابی هر هفته از طریق اردوگاههای دیگر– به این طریق که وقتی کسی مریض می شد و احتیاج داشت که به بیمارستان موصل برود – به دست ما می رسد. بچه های دیگر اردوگاهها هم بدین منوال به بیمارستان می آمدند و نامه های حاج آقا به دست بقیه بچه ها در اردوگاههای دیگر می رسید. اسرا پیامها را معمولاً در قرص کپسول و یا بین یقه پیراهن جاسازی می کردند. حاج آقا ابوترابی در یکی از پیامها به بچه ها قول داد که هرکسی حافظ قرآن شود ترتیب ملاقات خصوصی وی را با امام خمینی (قدس سره) خواهد داد و بدین ترتیب خیلی از اسرا به حفظ قرآن پرداختند.
جو سیاسی اردوگاه موصل چهار
قبل از اینکه ما را دراین اردوگاه بیاورند عده ای از بچه های عملیات والفجر را به اردوگاه آورده بودند در بین اینها طلبه جوانی به نام صالحی ، اهل نجف آباد اصفهان بود. صالحی فردی بود که در اردوگاه قبلی خط دهنده بچه های عملیات والفجر بود. بعضی از بچه های اردوگاه عملیات والفجر، کم سن و سال بودند. جوّ اردوگاه آنها طوری بود که اگرکسی با عراقی ها صحبت می کرد یا به آنها سلام می کرد از طرف خود اسرای خط دهنده بازخواست می شد و اگر کسی کوچکترین اشتباهی می کرد برای او حکم صادر می کردند و پتو برسرش می انداختند و به عنوان فرد خاطی او را کتک می زدند و یا بر او حدّ جاری می کردند. خیلی از اسرا نمی توانستند نسبت به این اعمال ، شکایت نمایند. اصلاً معلوم نبود اسرا باید از فشار عراقیها بنالند که عراقیها سعی می کردند با کمترین بهانه اسرار را شکنجه روحی و جسمی کنند یا از آزار و اذیتهای خشک مقدسها که راه و رسم زندگی را بلند نبودند سکوت نمایند. آقایان مقدس مآبها نمی گذاشتند عکسها و نامه هایی را که از طریق صلیب سرخ برای اسرا می آوردند تا اسرا از خانواده هایشان با خبر شوند و به دست اسرا برسد. و حتی نگذاشتند عراقیها از اسرا عکس بگیرند تا به ایران بفرستند وخانواده هایشان را تا حدودی از نگرانی برهانند. حاج آقا ابوترابی و جمشیدی را سازشکار می دانستند. طلبه های سه سال حوزه رفته فکر می کردند که با سه سال درس خواندن دیگر همه چیز را می دانند. مسلماً چنین افرادی علم زده شده بودند و کمبود شخصیت داشتند. اینگونه افراد کار شیطان را راحت کرده بودند. دیگر شیطان نیازی بودند به بند ندارد که آنها را بکشد. این افراد تنها افرادی نبودند که درس حوزوی خوانده و اینگونه عمل می نمودند ؛ بلکه خیلی طلبه ها نیز بودند که چنین طرز تفکری را داشتند ولی حداقل آنها مطیع و گوش به فرمان حاج آقا جمشیدی بودند.
ما در این اردوگاه رادیو نداشتیم. در این سالها در ایران حوادث و اتفاقات سیاسی زیادی رخ داده بود. یک سری از بچه ها خبرها را از روزنامه « الثوره» و « اَلجمهوریه» عراقی ، که برایمان می آورند استخراج می کردند و روزها برای بچه ها می خواندند و در آسایشگاهها نیز عصر به عصر خوانده می شد. البته افراد خبره ، خبرها را برداشت می کردند و به حاج آقا جمشیدی می دادند و حاج آقا نیز بررسی می کرد و سپس درآسایشگاهها قرائت می کردند. یک شب که خبر دستگیری سید مهدی هاشمی و اعدام او خوانده شد ؛ صالحی لب به اعتراض گشود و به طرفداری از سید مهدی و منتظری پرداخت و بحث لفظی در آسایشگاه درگرفت. صبح به محض اینکه در آسایشگاهها باز شد خبر به گوش حاج آقا رسید. از زمانی که این فرد (صالحی) و طرفداران کمی که اطرافش در این آسایشگاهها آمده بودند مرتباً از روند از روند اردوگاه و نیز روند برخورد با عراقیها ایراد می گرفتند. اما حاج آقا در این چند سال هیچ چیز به وی و اطرافیان وی نگفته و به حساب نپختگی وی و اطرافیانش گذاشتند. اما مسئله منتظری و سید مهدی و اعتراض آن شخص که پیش آمد ؛ احساس مسئولیت حاج آقا را برانگیخت. حاج آقا پا به میدان گذاشت و حاج آقا صالحی را خواست و علتش را جویا شد اما نامبرده روی حرف خودش پای بند بود.حاج آقا تمام کلاسهایش را تعطیل کرد و به وی گفت من و تو طلبه هستیم و بایستی در این گوشه اسارت ، بچه های اسیر را به کلاس قرآن و درس مشغول کنیم تا احساس تنهایی نکنند. چرا فکر بچه ها را خراب می کنی و شک و دو دلی در دل بچه ها راه می دهی ؟ به جای اینکه بنشینی و به درد و دلشان گوش دهی فکر بچه ها را به چیزی دیگر منحرف می کنی ؟ چند سال است که شما و اطرافیانتان پشت سرحاج آقا ابوترابی و بقیه غیبت کردید و تهمت های زیادی زدید و من هیچ نگفتم. اگر خط و مشی حاج آقا ابوترابی را در اسارت قبول ندارید مطمئن باشید که خط و مشی امام (قدس سره) را نیز قبول ندارید. چون حاج آقا نماینده امام (قدس سره) در اسارت هستند و هرکسی با امام (قدس سره) مخالفت کند با امام زمان (عج) مخالفت کرده است. حاج آقا جمشیدی در تک تک آسایشگاهها صحبت کردند. قسمتی از صحبتهایشان این بود که من با این آقا (صالحی) پنهان و آشکارا صحبت کردم اما دیدم تأثیر نداشت و امروز این آقا مجبورم کرد که با شما درد دل و صحبت کنم و مجبور شدم که کلاسهای او را تعطیل کنم. حاج آقا همچنین در مورد سید مهدی هاشمی و منتظری صحبت کردند و گفتند من و سید مهدی دریک مجلسی بودیم. جلسه داشتیم. یک وقت دیدم سید مهدی هاشمی یک پیپ از جیبش درآورد که بکشد به او گفتم : « تو طلبه ای پیپ کشیدن برای تو زشته و ناپسنده». اما سید مهدی زیر بار نرفت و جواب سربالا به من می داد و اعتنایی نکرد حاج آقا در قسمتی از صحبتهایی که در آسایشگاهها داشتند گفتند : اگر امام (قدس سره) الان هم بگویند جنگ تمام است با دل و جان قبول می کنیم و اگر جانشین خود را عوض کنند ما تابع جانشین جدید خواهیم بود.
پس از یک هفته که حاج آقا درآسایشگاهها سخنرانی کردند طرفداران محدود صالحی به پیش حاج آقا جمشیدی آمدند و تقاضا کردند که اجازه دهند که در آسایشگاه صحبت و معذرت خواهی کنند. یکی از این افراد در صحبتش گفت : ما تابع فلانی بودیم و چون از سواد خوبی برخوردار بود فکر می کردیم عملش نیز درست است. می گفتند ما اگر در محیطی وارد شویم و آنجا یک روحانی باشد اما از سواد کمی برخودار باشد و از طرفی دیگر فردی عام اما با سواد باشد چون ما مذهبی هستیم تابع آن شخص عمامه به سر هستیم از وی تبعیت کنیم.
چند روز می گذرد و اردوگاه تقریباً آرام شده است. حاج آقا ، آقای صالحی را می خواهد و با هم چند ساعتی صحبت می کنند و به اسرای اردوگاه پیامی می دهد که در پیام حاج آقا آمده بود « هیچکس حق ندارد برخورد بدی با آقای صالحی داشته باشد و حتی غیبت کردن مجاز نمی باشد و اگرکسی مرتکب شد از گناهان کبیره است و از این به بعد در کنار هم با صلح و صفا زندگی خواهیم کرد. ما می خواهیم در اسارت خدمت کوچکی به اسرای عزیز کرده باشیم. از این به بعد کلاس آقای صالحی به قوت برگزار می گردد». و الحمدلله تا آخر ، این تفاهم بدون مسائل سیاسی برگزار بود. البته ناگفته نماند کسانی دیگر هم بودند که با اصل ولایت فقیه مخالفت می کردند و حتی در آسایشگاه شماره سه فردی را تحریک کردند که رو در روی حاج آقا بایستند و توهین کند ولی هوشیاری حاج آقا باعث شد که زود قائله ختم و خودِ تحریک شونده نیز اعتراف کرد که توسط فردی بنام جهانی تحریک شده بود.
حال و هوای کلی اسرا در اسارت
وقتی محدودیتهای زندگی در اردوگاهها را بیان می کنیم از یک آزمایش واقعی جهت ارزیابی تصورات معمول بحث می کنیم. در این شرایط بسیاری از تصورات و اصول زندگی معمولی ، غلط از آب در می آیند. به عنوان مثال افراد معمولی فکر می کنند که نمی توانند برای مدتی طولانی بی خوابی ، نبود بهداشت ،کمبود مواد غذایی و ... را تحمل کنند و یا زندگی بدون داشتن فلان چیز مقدور نمی باشد ؛ درحالیکه در اسارت با حداقل چیزها پایدار و استوار می مانند. بنابراین اسارت نه تنها افکار انسان را تغییر می دهد بلکه تجارت مفاهیم معمولی زندگی را نیز دگرگون می سازد. مراحل واکنش روانی در مقابل اسارت را در سه مرحله شوک روانی ، بی تفاوتی روانی و تردید در برابر آزادی و رفتارهای جبری می توان نام برد. از نظر روحی فرد در اسارت در واقع یک ضربه شوک آور می خورد. این شوک تا زمانی است که فرد با شرایط زندگی اردوگاه عادت کند و چون یک فرد اسیر یکباره از وابستگان خود و مخصوصاً والدین خود بریده و خود را در برابر مشکلات سخت اسارت ، کمبود غذا ، نبود بهداشت آن هم در این سن جوانی می بیند از شایع ترین تفکرات در چنین مواقعی فکر خودکشی می باشد که آن بر اثر ناامیدی از وضع موجود و دیدن مرگ برادران و دوستان خود در اسارت است. بعد از گذشت چند ماهی از فکر خانواده بیرون آمده و آن احساسات و عواطفی که نسبت به خانواده خود داشته فروکش می کند و کم می شود و به بی عاطفگی مبدل می شود. به عنوان مثال می توان گفت برای اسیر در ابتدای اسارت دیدن شکنجه برادر دینی خود و یا مرگ دوستان خیلی سخت و دردآور بود اما به مرور زمان نه تنها شکنجه بلکه مرگ دوستان را هم می تواند مشاهده کند. علاوه بر رنج حاصل از شکنجه های بدنی ، رنج زیادی که از ظلم و بی عدالتی ناشی می شد ،کلمات و رفتارهای توهین آمیز زندانبانان که تمامی شخصیت افراد را زیر سئوال می بردند شکننده تر از هر چیزی بود. انتساب اسامی حیوانات مثل : حِمار ،کلب و غیره به اسرا. در این شرایط ، بی احساسی ، واقعاً به طور معجزه آسایی فرد اسیر را از درک احساسات موضوعات آزار دهنده درامان نگه می دارد.
از روشهایی که به مقاومت زندانیان اسیر کمک می کند یکی توسل به ائمه و دیگر به شوخی و بذله گویی گذراندن اوقات اسارت برای حفظ خویشتن و دیگر به شوخی و بذله گویی گذراندن اوقات اسارت برای حفظ خویشتن و غلبه بر غمها است. فرد اسیر در گوشه ارسارت میل به تنهایی و بازگشت به گذشته را دوست می دارد. به خاطرات و آرزوهای خود می اندیشد و با مراجعت به گذشته و آرزوهای خود سعی می کند که حال خود را فراموش کند. علاوه بر اینها مسائلی مثل نیازهای اساسی مانند غذا ، بحث پیرامون مسائل سیاسی و مذهبی نیز از موضوعاتی هستند که تمام ذهن اسرار بخود مشغول می دارد. یک اسیر جنگی در شرایط اردوگاه ، با عینک سیاست ، وقایع را می نگرد.
در طول اسارت شایعاتی از جمله پایان جنگ و صلح قریب الوقوع برای اسرا مطرح و بحث می شد و نه تنها مسائل مذهبی به حفظ وحدت و انسجام اسرا به طور ، جدی کمک کرد ؛ بلکه با جهت دادن و معنی بخشیدن به رنج بی اندازه آنان به طور معجزه آسایی باعث افزایش روحیه مقاومت اسرا می شد. بدین معنا که در مسیری طولانی از سختی ها ، تنها با پناه بردن به اعتقادات می توان استوار ماند ؛ که اگر رنج یا شکنجه ای وجود دارد بخاطر حفظ اعتقادات ناب اسلامی و اگر مرگی پیش آید فداکاری و شهادت است.
دلتنگ ترین مسئله در اسارت سوالی است که اسیر جواب آن را پیدا نمی کند و آن زمان آزادی او است. زمان نامعین مدت اسارت ، اکثراً توجه اسرای ایرانی را به توسل به اعتقادات دینی و به انجام آئین های مذهبی مانند دعاها ، نماز ، کلاس عقاید و غیره جلب می کند. با این مسائل اسرا نه تنها زمینه همبستگی را میان خودشان حفظ نکردند بلکه بدین طریق به رنج هایشان معنای والای اعتقادی دادند. برگزاری نماز و آئین مذهبی درحالی اجرا می شد که شکم ها گرسنه ، بدنها برهنه ، لباسها پاره و مریض ها زیاد بود. اجرای این مراسم باعث تعجب دشمنان بو. روزی اسیرپاسداری را در استخبارات عراق تا حد زیادی شکنجه کردند. زیر ناخنهایش را سوزن فرو کرده بودند ؛ اما آن پاسدار غیور داغ فحش دادن به امام (قدس سره) را به دل عراقیان نامرد گذاشت. به این برادر پاسدار گفتند اگر توهین به امام (قدس سره) نکنی این سوزنها را تا آخر در زیر ناخنت فرو می کنیم. این پاسدار قهرمان دستانش را به عقب برده و محکم به دیوار می زند و سوزنها تا آخر در انگشتانش فرود می رو. آخر الامر نیز وی را به شهادت رساندند. وجود قهرمانانی که رنجهای طولانی اسارت را تحمل کردند و یا تسلیم نمی شدند و چه بسا در این راه جان می باختند شاهد گویایی است بر این حقیقت که همه چیز را می توان از انسان گرفت مگر آزادی درونی را. این افراد شایسته رنجهای زندگی خود بودند. شاید بسیاری از افراد در این شرایط تسلیم شوند و یا ارزش انسانی خود را از دست بدهند و تنها عده معدودی شایستگی رنجهای خود را بیابند و به حد اعلای ارزشهای اخلاقی برسند.
به طور کلی شرایط اردوگاههای اسرای جنگی ، آزمایشگاه بزرگ انسانها و محمل تبهکاری های عراقیها بوده است. انسانهایی شبیه چهارپایان و انسانهایی که به مثابه فرشته ، با روحی بزرگ در یک جا بودند هرگز قابل مقایسه نبودند. چه بسا کسانی در ایران افرادی انقلابی بودند ؛ اما جو اسارت آنها را به راههای ضلالت و گمراهی کشاند و چه بسا افرادی لاابالی در ایران بودند اما این طرز برخورد مذهبیها را دیدند و برای فدا شدن در راه اسلام یقظه بر آنها وارد میشد[3]. و هر چند که در چند سال اول اسارت رنج و شکنجه جسمی و روحی زیادی بر آنها وارد میشد ولی بعد از آتش بسِ جنگ تحمیلی این آزار و اذیت روحی و جسمی قویتر شد.
اسرا در چند سال اول اسارت تابستانها دَبّهها را آب میکردند و دورش را با گونی میپیچاندند و در سایه قرار میدادند تا بدین طریق از آب خنک استفاده کنند. در مناسبتهای اسلامی فشار عراقیها بیشتر میشد. به خاطر پیروزی انقلاب اسلامی اسرا تدارک برنامههای متنوعی میدیدند. مسابقاتی از قبیل شعرخوانی، مقالهنویسی، فوتبال، والیبال، پینگپنگ، حفظ و روخوانی قرآن و حتی مسابقه بین بیسوادان که تازه سواد خواندن و نوشتن را آموخته بودند برگزار میشد. در پایان مسابقه، جوایزی که توسط خودِ بچهها تهیه میشد به اسرا اهدا میگردید. جوایز معمولاً جانمازی بود که خود اسرا درست میکردند و یا پیراهن و شلوار و زیر پیراهن که اسرا اضافه داشتند جهت جایزه تهیه میکردند. جهت برنامههای تفریحی و اعیاد، شیرینیهایی که با مواد اولیة بسیار ساده (آرد، خمیر نان، روغن، شکر) درست میشد تهیه میدیدند. داخل حمامها، سرود و تئاتر تمرین میکردند که اغلب با مزاحمت عراقیها مواجه بودیم. ده شب دهة فجر، شام وحدت میخوردیم و سفره، یکسره پهن بود. دِسرهایی را که عراقیها به ما درطول یک ماه یا بیشتر داده بودند جمع میکردیم تا در مراسمات استفاده کنیم.
عراقیها در بهمن ماه بخصوص دهة فجر حساستر بودند. اگر متوجه میشدند که ما برنامهای داریم؛ تمام آسایشگاهها را به بهانههای مختلف میگشتند و آسایشگاه به آسایشگاه مأمور میگذاشتند. ما هنگام مراسم دو نفر عرب زبان را دم در آسایشگاه میگذاشتیم که مأموران عراقی را سرگرم کنند تا اسرا مراسم را اجرا کنند. به هر حال در 22 بهمن به هر کسی به هر نحوی که به بچهها خدمت کرده بود هدایایی میدادند. از جمله جوایز نفیس، گیوه بود که بچهها با تلاش شبانهروزی آن را میبافتند. برنامه فکاهی[4] نیز در این دهه اجرا میشد. با قطعات صابون عکس مبارک حضرت امام (قدسسره) را روی پتوهای مشکی میکشیدند و به دیوار نصب میکردند و برنامه ویژه در مقابل قرآن، تمثال امام (قدس سره) و یک برادر روحانی برگزار میکردند و سان میدیدند. عراقیها در ایام 22 بهمن اگر متوجه میشدند که اسرا شیرینی درست کردهاند آنها را شکنجه میکردند. همانطور که 15 نفر از بچههای رمادیه را بردند و شکنجه کردند.
بچهها در اسارت به کارهایی ابتکاری نیز علاقه نشان میدادند. این کارها متشکل از دو قسم بود یکی مواردی که مصرف مادی داشتند از قبیل ساختن کفش، گیوه، بافتنیها و دیگر، مواردی که جنبه هنری داشتند مثل درست کردن ماهی، قلب، مجسمه با سنگ و همچنین ساختن تسبیح و کشیدن تصویر امام (قدسسره) روی پارچه. برای سائیدن یک سنگ و تبدیل آن به شکلهای مختلف روشی تازهای بکار برده بودند. یک نفر با قرار دادن پایش روی سنگ به صورت چمباتمه[5] مینشست و یک یا دو نفر دیگر از دو طرف، دست او را گرفته و به جلو میکشیدند در نتیج پس از طی مسافتی چند آن سنگ به صورت صاف، آمادة درست کردن شکل میشد.
چگونگی بافتن گیوه : از وسایلی مثل نخ جوراب و نخ زیر پیراهن جهت درست کردن گیوه رنگی و سفید استفاده میشد. روش آن به این صورت بود که نخ پلاستیکی و کش شورت به عنوان مواد اولیه (وصل کننده رویه گیوه به دنپایی) و از سیم خاردار به عنوان درفش و سوزن استفاده میشد. ابتدا یک جفت دنپایی را ازکفه آن جدا کرده و سپس با مویه کردن محیط رویه را به کف وصل میکردند[6]. بعد از آن، کار بافتن آغاز میشد. چند هفته طول میکشید تا گیوه بافته شود.
از دیگر وسایل سرگرم کنندة بچهها در اسارت تهیة آلبوم و دفتر بود. مواد اولیة آن از مقداری کارتنِ شیر خشک، پارچه، حاشیة پتوی رنگی و نایلونِ گوشت بود. از نخ گلدوزی و طرحهای مختلف دیگر که زیبایی خاصی به آلبوم میداد نیز استفاده میکردند.
حادثهای تلخ
یکی از وقایع دردناکی که در این اردوگاه اتفاق افتاد خودکشی دوستم عبدالرحمن بود. عبدالرحمن اهل خوزستان بود. فردی مخلص، ساده و بیآلایش بود. در این اردوگاه پس از گذشت چند سال بعضی از بچهها فقط مشغول به درس خواندن و یادگیری زبان بودند. بعضی از افراد به انواع زبانهای خارجی مسلط میشدند ولی به فکر اسرای ضعیفتر از خودشان نبودند. عبدالرحمن فردی خجالتی و کمرو بود. خیلی دوست داشت بتواند قرآن بخواند و سواد خواندن و نوشتن داشته باشد. او در کلاسهای عمومی شرکت نمیکرد و بچهها نیز از وی علت عدم شرکت در کلاس را نمیپرسیدند. مدام در فکر بود. از دردِ کلیه، سنگ مثانه و از همه مهمتر از تنهایی رنج میبرد. جهت سرگرم کردن خویشتن به هر کسی پناه برد تا برایش کلاس خصوصی برگزار کند. اما بچهها حاضر به انجام چنین کاری نبودند؛ چون همه چیز بچهها شده بود علم و علم و علم. بعضیها نصف شب بلند میشدند و به جای نماز شب کتاب فرانسوی یا آلمانی را تمرین میکردند. درست است که اسلام برای علم اهمیت زیادی قائل است اما علم را نباید هدف قرار داد. ناگفته نماند که من هم علاقة زیادی به یادگیری زبان عربی داشتم تا بتوانم از قرآن و تفسیرهای عربی استفاده نمایم.
روزی کتابی دستم بود و سخت سرگرم خواندن کتاب بودم. پیرمردی از کنارم گذر کرد و گفت: «پسرم سخت تو کتاب فرو رفتی، اول چیزی رو که دنبالش میگردی تو کتابها نیست در سینة مردم و بچههاست». این سخن سخت مرا به فکر فرو برد و تأثیر به سزائی در طول زندگیام داشت و از آن به بعد تصمیم گرفتم از علم در جای خودش و از تجربه دیگران استفاده کردن نیز در جای خودش استفاده کنم.
از مطلب اصلیمان دور نشویم. عبدالرحمن بر اثر بیتوجهیهایی که از بچهها دیده بود به حمام رفته و نفت روی خودش میریزد و خودش را آتش میزند. عبدالرحمن از خانوادهای بسیار فقیر بود. پدر نیز نداشت. با یتیمی بزرگ شده بود. بعد از ازدواج صاحب یک پسر میشود. آن هم موقعی که در اسارت بود و همسرش با ارسال نامهای مینویسد که اسم فرزندم را عبدالرحیم گذاردم. خود عبدالرحمن تعریف میکرد که شب عروسی من یک اتاق بیشتر نداشتیم. آن شب بارانی بود و شب زفافِ با همسر تازه عروس. هر دو با مادرم در یک اتاق میخوابیدیم. آن هنگام خواب، مادرم رویش را آن طرف میکند و میگوید فرزندانم راحت باشید.
عبدالرحمن یک هفته در بیمارستان بغداد بستری بود و شاید خداوند رحیم در این یک هفته فرصتی به وی داد که در پیشگاهش توبه کند و سپس از دنیا رفت.
جو اسارت بعد از آتشبس
چند سالی است که در این اردوگاه در کنار یکدیگر زندگی میکنیم. عراقیها طرز برخورد خودشان را عوض کردند و بیشتر سعی میکردند با بچهها رابطه خوبی داشته باشند که از این طریق بفهمند در میان بچهها چه میگذرد و به خاطر همین، در هر اردوگاه یک عراقی فارسی زبان فرستاده بودند. هدف جاسوسان این بود که افرادی را از بین بچهها انتخاب و شناسایی کنند. بعد با قدم زدن در محیط اردوگاه اسرا را نسبت به هم بدبین میکردند و سوء ظن به وجود میآوردند. وقتی جاسوسی همراه با اسیری شروع به قدم زدن میکرد فکرهایی در مغزها خطور میکرد. یعنی چه صحبتهایی رد و بدل میکنند؟ نکند آن اسیر یک گروه یا افرادی را لو بدهد. بعضی جاسوسها به اسیری نان، سیگار و پیراهنِ رایگان میدادند تا از این طریق به دیگر اسرا القاء کنند که این اسیر با عراقیها همکاری میکند تا او را از اسرای دیگر جدا کنند و از این روش بین اسرا بدبینی ایجاد میکردند.
بعد از آتشبس این مسائل و ایجاد بدبینی بین اسرا شدیدتر شد. یک روز عراقیها با عجله به آسایشگاه آمدند و همه را طبق فامیلی الفبا جدا کردند. ما را نیز به اردوگاه موصل یک که در اوایل اسارت برده بودند فرستادند.
موصل یک : (26/5/65 تا 24/4/69)
عراقیها خیلی فعال شده بودند. عدهای از روانشناسان خودشان را به اردوگاه فرستاده بودند و برای مدتی یک سری تستهای روانشناسی انجام داده بودند و به اصطلاح، مطالعاتِ خود را روی عزیزان اسیر آغاز نموده بودند تا ببینند از چه طریقی میتوانند کوچکترین اثرسویی را بر روحیات اسیر بگذارند. دشمن همه چیز ما را محدود کرده بود چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ معنوی. عراقیها تمام امکانات خودشان را برای به انحراف کشاندن این جوانان بکار برده بودند. پخش نوارهای مبتذل ایرانی و خارجی در طول روز، فیلمهای کثیف هندی و ایرانی و مصری را ـ که خود شکنجه روحی برای ما بود ـ به نمایش میگذاشتند. بچهها برای اینکه فیلمها را تماشا نکنند سرشان را به زیر میانداختند. اما عراقیها با کابل به سر و صورت اسرا میزدند تا سرشان را بالا بگیرند. دشمن، کارِ تهاجم فرهنگی خودش را خیلی با دقت به پیش میبرد. حاج آقا ابوترابی پیام دادند شما سرهایتان را بالا بگیرد و یک گوشه را نگاه کنید نه به صفحه تلویزیون. شما باید چشم و دلتان را با یاد و ذکر خدا مشغول کنید. حاج آقا در اردوگاههایی که یک پارچه و فاقد جاسوس بود؛ تماشا کردن تلویزیون را مطلقاً حرام کرده بودند. حتی دربارة برنامه علمی از قبیل راز بقا و ... فرمودند هر کسی به تلویزیون نگاه کند مثل این است که تیر به قلب امام زمان (عج) و امام (قدس سره) عزیز میزند و بچهها هم حرفشان را گوش میکردند. اما در اردوگاههایی که اسرای آنجا متحد و یکپارچه نبودند و بعضاً آدمهای منحرف، جاسوس و ... در میانشان بودند فرمودند : دیدن راز بقا و فوتبال اشکال ندارد اما بقیه برنامهها دارای اشکال شرعی است. تمام کارهای دشمن از روی حساب بود. از طریق راز بقاء فوتبال و سایر برنامهها میخواست بچهها را به طرف فیلمهای مبتذل بکشاند. بعضیها هم تلویزیون را دستکاری و خراب میکردند که باعث ضرب و شتم اسرا توسط عراقیها میشد. عراقیها به خاطر نگاه نکردن به صفحه تلویزیون پوتینهایشان را در دهانمان میکردند. یادم نرفته است که حاج آقا در مورد بچههایی که تلویزیون را دست کاری کردند پیام دادند: «عزیزان من سعی کنید به خودسازی و تزکیه نفس بپردازید که این نوارهای مبتذل بر شما اثر نکند. اگر امروز شما سیستم تلویزیون را قطع کردید عراقیها با شدت تمامتری دوباره آنرا وصل میکنند. دشمن صلاح ما را نمیخواهد». در اردوگاه قبلی آدمهای متعصبی وجود داشتند. عراقیها روی یک ساعت از بلندگوی اردوگاه ترانه پخش میکردند؛ اما عدهای سیم آنرا قطع میکردند. واکنش عراقیها نیز پخش کردن ترانه و نیز برنامة فارسی منافقین از صبح تا ساعت 4 بعدازظهر بود.
مشکلات دیگر موصل یک
بدون شک تعادل حیاتی افرادی که در اسارت بودند بر اثر فشارها و ضوابط خاصّ دورة اسارت، به هم میخورد. اسیر گرسنگی و تشنگی کشیده و امیال جنسی خود را سرکوب میکند. آرزوهای دیرینه خود را فراموش کرده و از دیدن زیبائیهای جهان محروم بوده است. در این مدت چیزهای خوب و دلپسند کمتر شنیده و جهانِ او زندانی بوده که یک رنگ داشته است. افرادش یک شکل لباسی میپوشیدند؛ در یک مکان میخوابید و غذای آنها یکی بوده است. در طول اسارت هر نوع تنوع چه در کار و چه در خورد و خوراک محکوم بوده است. در این دنیای اسارت روح و جسم انسان آزرده است. تکرار روزهای خمودگی، انگیزة تحرک را از افراد میگیرد و تنها انگیزة تحرک برای ادامه حیات پایبندی به اعتقادات بوده است. افراد که قبل از اسارت دارای منزلت اجتماعی بودند و اکنون بایستی مانند هر انسانی برای خویشتن دارای شخصیتی باشند؛ اما اکنون دشمنان این غرور و مردانگی آنها را زیر پاهای خویش لگدکوب کردهاند.
خندیدن در کدام اجتماع ممنوع بوده است؟ چه بسا اسیری به واسطة خندیدن، چندین روز زندان و شکنجه میشد. نه تنها خنده بلکه گریه کردن هم مجاز نبوده است. چون باز هم عواقب بدی را برای ما داشت.
دو دکتر ایرانی در اردوگاه داشتیم که وقتی اسرا به آنها مراجعه میکردند و از درد کمر و دست درد شکایت میکردند به علت نبودن دارو ورزش را تجویز میکردند. برای آمپول زدن الکلی وجود نداشت و از یک سرنگ برای چندین نفر استفاده میکردند. مقداری دارو و آمپول وجود داشت که دست خود عراقیها بود و بچهها گهگاهی مخفیانه به داروخانه میرفتند و داروها را برمیداشتند. متأسفانه همین داروها نیز تاریخ گذشته بود اما چارهای نبود. پزشکان عراقی داروها را در بازار به صورت آزاد میفروختند. بیشتر بچهها مریضیهایی چون زخم معده، سل، مسمومیتِ غذایی و عفونتهای کلیوی و مخصوصاً بیماری پوستی «گال» که شایعترین بیماری بود گرفته بودند.
زمانی که آتشبس شد عراقیها شب هنگام پیام امام (قدس سره) را از تلویزیون پخش کردند. بچهها شروع به گریه کردند و میگفتند: «خدایا چه شده که امام (قدس سره) اینچنین حرفهایی میزند؟ چه چیزی امام (قدس سره) را مجبور به قبول قرارداد 598 نموده است!» سربازان عراقی آن شب تا صبح زدند و رقصیدند و ما را سرزنش کردند. یک عراقی به پشت پنجره آمد و گفت : «چرا گریه میکنید بلند شوید برقصید؛ جنگ تمام شد». امّا عراقیها غافل بودند از اینکه مسئله آزادی و اسارت بر ایمان اهمیت نداشت. غافل بودند از اینکه عدهای دل رهبرمان را شکستند. ما که به هزار امید تمام اسارت را با همة مشکلات و شکنجههایش تحمل میکردیم تا روزی روزگاری به خودِ رهبر عزیزمان برسیم و اسلام، عزیز پرور شود. چه چیز باعث شد که امام (قدس سره) زهر را بنوشند. چه کسانی باعث شدند که اینچنین شود. ما تابع رهبریم هر چه امر کند «سمعاً» و «طاعتاً».
فردای آن روز بعضی از بچهها از روی سادگی تمام ساک و لباس خود را در زبالهها ریختند. به خیال اینکه امروز و فردا آزاد میشوند. غافل از اینکه این آزادی دو سال طول کشید. اسارت با تمام سختیها و مشکلاتش در واقع بعد از آتشبس شروع شد.
جو سیاسی اردوگاه موصل بعد از آتشبس
در این اردوگاه حدوداً پانزده جاسوس عراقی داشتیم. یکی از جاسوسان به نام رضا، معروف به رضا زاغی ـ که بچهها گوش او را بریده بودند ـ قصد داشت در اردوگاه دفتری درست کند که مخصوص منافقین باشد. همچنین قصد داشت تنبک و پاسور را رواج دهد که با بریدن یک گوشش ترسید و عراقیها فوراً او را از اردوگاه بردند. بقیه جاسوسها نیز ترس و وحشتی در دل پیدا و حساب کار خودشان را کردند. در این اردوگاه نزدیک به بیست نفر پناهنده داشتیم عراقیها آنها را در اردوگاه میچرخانندند تا علیه نظام جمهوری اسلامی سخنرانی کنند. در آخر همگی آنها را مثل ما به اسارت درآورده و تا آخر اسارت با ما زندگی کردند. هنگامی که خواستند کل اسرا را آزاد کنند از آن پناهندگان خواستند که پناهندة منافقین شوند که به جز یک نفر از اسرا کسی قبول نکرد و همه به ایران برگشتند. در مدتی که در اردوگاه بودم هنوز از جو سیاسی اردوگاه آگاهی نداشتم. من در آسایشگاه شمارة پانزده بودم. افراد زیادی نزد من و بقیه دوستانم آمدند تا ما را تابع و مرید خودشان کنند؛ اما از آنجایی که متوجه چنین جوی بودم و تجربههایی بدست آورده بودم قبول نکردم. تجربه کردم که در هر فردی در هر جمعی که قرار میگیرد اول از همه باید قطب و محور آن جامعه را که تبعیت از ولی فقیه است پیدا کند هر چند آن گروه تعداد اندکی باشند.
گروههای مختلفی در این اردوگاه وجود داشت. عدهای زمانی که حاج آقا ابوترابی در این اردوگاه بودند عرض اندام و مخالفت میکردند و معتقد بودند همانطور که بچهها از حاج آقا تبعیت میکنند از ما هم باید پیروی کنند. حسادتی که داشتند این بود که «ما هم روحانی هستیم!» این افراد به صورت گروهی و سازمان یافته بودند و حتی نشریه ماهانه داشتند. تحلیلهای نادرست از اسلام و امامان معصوم (علیهالسلام) به خورد بچهها میدادند. سرپرست آنها، فردی اهل تهران بود. پس از بردن حاج آقا از اردوگاه این گروه با قوت بیشتری به کار خودشان ادامه دادند. اما افسوس که جو اسارت دستمان را بسته بود. اگر چه از نظر فرهنگی و آگاهی دادن به بچهها ما نیز فعالیت میکردیم ولی عدهای دیگر بودند که با ولایت فقیه مخالف بودند و معتقد بودند که پس از چهار نواب کسی دیگر نایب نیست. به کسای که جذب این گروهک شده بودند میگفتند که اگر به ایران برگشتیم فلان پست و مسئولیت را به تو میدهیم و با وعده و وعید، آنها را گمراه میکردند. سران این گروه، سرشناس بودند و زمانی هم که خودِ حاجآقا همکاری میکردند و با حاج آقا یار و یاور بودند اما چطور شد که الآن مخالف حاج آقا شدند؛ باید به تاریخ صدر اسلام مراجعه نمود.
برادر جان اگر شما در ایران با انواع گروهها و افراد مذهبی نما مواجه بودید ما هم با شما همدرد و شریک بودیم. اما در اسارت این برخورد، سختتر از جو خارج از اسارت بود. اردوگاه محیطی بسته است. ما بعضاً مجبور بودیم مُهر خاموشی بر لبهایمان بزنیم و از درون، خودمان را بخوریم. البته همة این افرادی که برای اسرای عزیز، باعث دردسر بودند و مشکل میتراشیدند یا جاسوس بودند یا متعصب. به هر حال چنین افرادی اسیرِ واقعی نبودند. آنها یا طریق آب ـ به قصد بردن قاچاق ـ اسیر شده بودند و یا پناهندة عراقیها شده بودند و یا اتفاقی به اسارت دشمن درآمده بودند.
رحلت امام (قدس سره)
یک روز صبح با بچهها دور هم جمع شده بودیم و مشغول صحبت بودیم و در حال و هوای خودمان از دورانِ مدرسه صحبت میکردیم. ناگهان یکی از اسرا ازکنارمان با سرعت رد شد و گفت : بچهها خاک بر سر ما شد. امام (قدس سره) فوت کرد. بچهها به هیچ وجه باور نمیکردند که امام (قدس سره) از دست رفته باشد. نه! مگر میشود؟ ما به امید دیدارِ اماممان تا حالا زنده بودهایم. ای کاش مرده بودیم و این خبر را نشنیده بودیم. سکوتی محض در اردوگاه حاکم بود. جو اردوگاه واقعاً دگرگون شده بود و حالتی طبیعی نداشت. بچهها دل و دماغ ورزش کردن و کلاس را نداشتند. کلیه کلاسها تعطیل شده بود. در آسایشگاه قرآن خوانده میشود و بچهها زار زار گریه میکردند. اگر صدای گریه بالا میرفت، عراقیها مانع گریه کردن ما میشدند. من با اینکه تاب و توان نداشتم؛ به بچهها دلداری میدادم. اگر چه یکی لازم بود به خود من و امثال من دلداری دهد. یک هفته از فوت امام (قدس سره) میگذشت فرمانده اردوگاه عراقی همه را وسط اردوگاه جمع کرد و گفت : «چرا اینقدر بیتابی میکنید امام (قدس سره) مثل بقیه مردم بود. پیامبر هم مُرد.» مگر خدای شما مُرده است که اینقدر بیتابی میکنید. اما عراقیها غافل بودند که ما چه عزیزی را از دست دادهایم در بند دشمن در خفا و آشکار بر امامان گریستیم و به سوگ نشستیم و چهل روز به طور مخفیانه قرآن میخواندیم و عزاداری در اردوگاههای عراق برپا بود.
مرگ تو شهادت است ای رهبر یاد تو عبادت است ای رهبر ز غمت گر دیدگان خون بارد
راه تو سعادت است ای رهبر درس تو رشادت است ای رهبر بر تو رحمت خدا میبارد
یک حادثة تلخ دیگر
همانطور که ذکر شد افراد مختلفی در این اردوگاه بودند که بعضی از آنها کاری به اسلام و دین نداشتند حتی از افراد حزب کومله و دمکرات نیز بودند. یکی از این دمکراتها در جبهه قصد داشت یک پاسداری را با یک حلب روغن 5 کیلویی عوض کند؛ عراقیها نیز نامردی نکردند؛ هم آن پاسدار هم آن دمکرات را اسیر کردند. آن دو تا آخر اسارت در یک گروه غذایی بودند و آخرالامر پاسدار عزیز آن فرد را بخشید.
اگر شخصی دارای شخصیت و منزلتی و یا دارای مسئولیتی باشد؛ دیگر افراد سعی میکنند از وجود چنین شخصی استفاده ببرند بنابراین ارتباطشان را با چنین افرادی زیاد میکنند.
این قضیه حالت کلی دارد. در اسارت نیز همین طور بود. اطراف هر کس که دارای علم و فنی بود ـ مثلاً استفاد فن کونگ فو و یا استاد زبانهای خارجی ـ معمولاً شلوغ بوده و احترام خاصی به وی میگذاشتند. در عوض به بعضی دیگر از افراد که سواد آنچنانی نداشتند؛ اهمیت چندانی نمیگذاشتند. در کنج اسارت احساس ضیفی و کمبود محبت در بعضی اسرا ایجاد میشد و این سؤال برای شخص به وجود میآمد که چرا باید برخورد دیگران با وی این طور باشد. بنابراین دست به عمل خودکشی میزد یا گوشهگیر میشد.
ذوالفقار چنین فردی بود. او در خانوادهای فقیر به دنیا آمد. در محیط خرابِ تهران زمانِ شاه، بزرگ شد. در کودکی پدرش را از دست میدهد. ذوالفقار اهل نماز و روزه نبود. امّا در هنگام جنگ دست سرنوشت او را به جبهه کشاند و به اسارت دشمن درآمد. در کنج اسارت کسی به او توجهی نداشت. یک روز در اردوگاه دعوایی میکند و عراقیها او را به سلول انفرادی میاندازند. در سلول انفرادی بر اثر فشارهای روحیِ اسارت، تیغی به رگ دست خود میزند. به هم سلولیاش میگوید دیگر طاقت ندارم این تیغ را بگیر و رگ دستم را قطع کن که نمیخواهم زنده بماند. هم سلولیاش داد و شیون میکند و عراقیها میآیند و ذوالفقار را نجات میدهند. عدهای از بچهها ذوالفقار را سرزنش میکنند و میگویند اگر مرد بودی آیا فکر خودکشی را میکردی؟ دیگری نیز میگفت آیا با این کار میخواستی خودت را مطرح کنی؟
پس از مداوای ذوالفقار عراقیها دوباره او را وارد سلول میکنند. این دفعه ذوالفقار با حاشیة پلاستیکی پتو[7] خودش را دار میزند.
حاج آقا ابوترابی از برخورد بعضی از بچهها که رفتارهای سرزنشآمیز با ذوالفقار داشتند بسیار نارحت شد و در یکی از آسایشگاهها طی یک سخنرانی از زندگی ذوالفقار که چطور با رنج و بدبختی بزرگ شده بود گفتند: «ای اسرا! اگر من و تو توجه به شخص ذوالفقار بدبخت و طرد شده از جامعه داشتیم؛ شاید این مسئله پیش نمیآمد. ما هم در این مرگ بیتقصیر نیستیم. ما هم سهیم هستیم. به افرادی که باعث تحریک خودکشی آن شدند باید به پیشگاه خدا توبه کنند». در این لحظه همه به گریه افتادند.
اگر ما به امثال ذوالفقار و عبدالرحمنها اهمیت میدادیم هیچ وقت این اتفاقات رخ نمیداد. حاج آقا ابوترابی در بسیاری از صحبتهایشان تکیه به این نکته داشتند که انسانها به هر فکر و عقیده و دین باشند میتوانند در کنار هم زندگی کنند. پیامبر آمد تا انسانها را هدایت کند نه مؤمنان و مسلمانان را. شاید از عملِ شخصی متنفر باشیم ولی به خودِ فرد باید احترام گذاشت.
پایان اسارت
بعد از مدتی ما را به آسایشگاه شمارة 14بردند نیمی از بچههای آسایشگاه شمارة 14 کردهای کومله و دمکرات بودند. من در گروه غذایی افرادی مثل پرویز خالکوب و محسن آمریکایی بودم که هر دو از افرادی بودند که پناهنده عراق شده بودند؛ اما عراقیها آنها را مثل ما اسیر کردند و به اردوگاه آوردند. زمانی که میخواستیم زیارت عاشورا را در آسایشگاه بخوانیم در گوشهای از آسایشگاه با صدای آرام شروع به خواندن زیارت میکردیم و فقط سلامها را میخواندیدم. توجه حاج آقا به افراد آسایشگاه ما خیلی زیاد بود و تأکید فراوان داشت که انها را باسواد کنیم و خیلی از آنها نیز باسواد شدند و حتی بعضی از افراد تا 4 زبان را مسلط میشدند.
چند سالی یکی از دوستانم به پای یکی از همین این افراد کُرد زحمتهای فراوانی کشید تا سواد خواندن و نوشتن را به او یاد دهد. پس از آن او را به زبان انگلیسی و آلمانی آشنا میسازد. یک شب که همان دوستم در آسایشگاه دعا میخواند؛ عراقیها از موضوع اطلاع یافتند و دنبال شخص دعاخوان میگشتند. همین فرد کُرد که روزی سواد نداشت و دوستم این هم برایش زحمت کشیده بود بلند شد و او را به عراقیها لو داد. عراقیها نیز فردای آن روز، دوستم را با اتصال برق به نرمی گوشش شکنجه کردند. همه منتظر بودند در قبال این کاری که آن فرد خیانتکار نسبت به استاد خویش کرده بود؛ با عکسالعمل شدیدی از طرف حاج آقا و یا افراد دیگر رو به رو بشود اما حاج آقا ابوترابی گفتند هیچ اشکالی ندارد شما انسانید؛ وظیفه خودتان را انجام دهید و به تدرس ادامه دهید.
امثال پرویز خالکوب که در ایران قتلی انجام داده بود و پناهندة عراقی شده بودند؛ مسئله سنی و شیعه را پیش میکشیدند و بین بچههای کُرد و فارس اختلاف به وجود میآوردند و دعوا به راه میانداختند. عراقیها خیلی پشتیبان پرویز خالکوب بودند و اسرای ایرانی که از آنها تعداد کمی در این آسایشگاه وجود داشتند مظلوم واقع شده بودند.
در اردوگاه 15 نفر الحقی وجود داشت. عید الحقها یک روز قبل از شهادت حضرت فاطمه (سلامالله علیها) میباشد. این گروهها معمولاً هنگام عید سه روز روزه و روز چهارم را عید میگیرند. بچهها با حاج آقا ابوترابی جهت تبریک گفتن به سراغ اینها میرفتند. حاج آقا دلسوزانه برای همه چه کارها که نمیکرد. فردی از اسرا که جزو حزب توده بود در نظر حاج آقا احترام خاصی داشت. حاج آقا معمولاً شب زود میخوابید و برای نماز شب بیدار میشد و با اولین برخورد هر کس با او، آنقدر دست طرف را میفشرد که گویا چندین سال است که او را میشناسد. حاج آقا مدتی در اتاق کنار آشپزخانه که مخصوص آشپزها بود زندگیمیکرد.
یکی از اسرای کُرد میگفت یک شب حاج آقا تا دیر وقت بیدار مانده بود و قدم میزد. اما به رختخواب نمیرفت. وقتی پیگیر شدم دیدم کبوتری روی حاج آقا خوابیده است و حاج آقا دلش نیامده بود کبوتر را از خواب بیدار کند. (در آسایشگاه دو کبوتر وجود داشت که متعلق به یکی از برادران کُرد بود.)
نزدیک به یک سال و نیم از آتشبس میگذرد. هر چه از روزها و شبها میگشت آب و غذا محدودتر میشد. مدت یک ماه بود که واقعاً بچههای اسیر در مضیقة شدید قرار گرفته بودند و جنگ روانی درست کرده بودند. حتی یک روز پیرمردهای اردوگاه را جمع کردند و گفتند که شما را به زودی آزاد خواهیم کرد. آنها نیز همه لباسها و بقیه چیزهایی را که در اختیار داشتند به این و آن بخشیدند و نامههای بسیاری از این و آن گرفتند تا به خانوادههایشان برسانند. اما آنها را به پشت اردوگاه برده و به هرکدام یک جارو داده و به آنها گفتند جارو بزنید و پس از جارو آنها را به اردوگاه باز میگرداندند. این همه فشار بر اسرا بیدلیل نبود. یک روز صبح همه را در وسط اردوگاه جمع کردند. بچهها همه نشستند سپس «ابریشم چی» از سران سر کرده منافقین، در طبقه دوم اردوگاه ظاهر شد و شروع به سخنرانی کرد که به ما بپیوندید. اینجا غذا به شما نمیرسد ولی اگر به ما بپیوندید ما همه چیز داریم. حتی زن در اختیار شما قرار میدهیم و شما میتوانید به ایران هم برگردید. هنوز صحبتهایش تمام نشده بود که بچهها بلند شدند و شعار مرگ بر منافقین را سر دادند؛ به طوری که عراقیها وحشت کردند و ابریشم چی را بردند و نیروهای ضد شورشی عراقی در بالای پشت بامها قرار گرفتند. چند روز بعد «شیخ علی تهرانی» را نیز در طبقه دومی که ابریشم چی را آوردند بودند برای سخنرانی آوردند. آن هم مثل ابریشم چی بود. بچهها نیز شعار مرگ بر منافق راه انداختند. یکی از بچهها وسط صحبت شیخ علی بلند شد و با صدای بلند گفت تُف بر تو که نمک امام (قدس سره) را خوردی و نمکدان را شکستی. شیخ علی بعد از سخنرانی دنبال حاج آقا ابوترابی گشت که با او صحبت کند اما حاج آقا قبول نکردند که حتی با او روبرو شوند. (حاج آقا و شیخ همشاگردی بودند.)
تبلیغات وسیع منافقین بعد از سخنرانیهای این دو نفر تازه شروع شده بود. از طریق پیامهای رادیو منافقین عدهای قلیل که قبلاً پناهنده عراق شده بودند به منافقین پیوستند. تعریف میکنند زمانی که دکتر بهشتی شهید شد؛ یک عده از همین منافقین و پناهندگان در اردوگاه شربتی درست کردند و به زنی که عضو صلیب سرخ بود و تازه وارد اردوگاه شده بود نیز تعارف کردند. زن صلیبی ناراحت شد و گفت «من نان و نمک ایران را خوردم» و دست رد به سینه منافقین زد.
مدتی از آتش بس گذشته بود که صدام در صحنه تلویزیون ظاهر شد و اعلام کرد که اسرا مهمان ما هستند و من به عنوان پدر آنها هستم و آنها را به کربلا و نجف جهت زیارت میفرستم. هنوز یک هفته از صحبتهای صدام نگذشته بود که ما رابه نوبت به کربلا و نجف بردند. زمانی که ما به کربلا رسیدیم دیدیم دور تا دور بینالحرمین را سیم خاردار کشیده بودند. مردم کربلا به طرف ما نمیآمدند. به محض اینکه بچهها از ماشین پیاده شدند دستشان را به زمن مالیدند و به سر خودشان کشیدند و به صورت سینه خیز به در حرم رفتند؛ به طوریکه مردم کربلا برایشان زار زار گریه میکردند. ما وقتی وارد صحن شدیم؛ عراقیها همه را در گوشهای جمع کردند و به اسرا گفتند: «آیا با این کار (سینه خیز رفتن و ...) تبلیغ اسلام و شیعه را میکنید؟» در صورتی که بچهها با عشقی که به امام حسین (علیهالسلام) داشتند به کار تبلیغ دین خود دست زده بودند. تا با این کار پیامی به مردم شاهد در صحنه داده باشند که عراقیها چه کارها با شیعةعلی (علیهالسلام) نمیکنند.
همة اسارت یک طرف و این کربلا آمدن ما نیز طرف دیگر. تمام خستگیهای اسارت از بدنمان بیرون شد و مشکلاتمان را فراموش کردیم. البته ناگفته نماند قبل از اینکه به طرف کربلا حرکت کنیم عراقیها به یک خطاط ایرانی گفته بودند که روی یک پارچه بنویس که «ما از صدام تشکر میکنیم و صدام پدر ماست و ما مهمان هستیم.» خطاط ایرانی این کار را قبول نکرد و به خاطر همین کار چهار روز کربلا رفتن ما را به عقب انداختند. چون اعزام اسرا به کربلا دستور صدام بود و عراقیها نیز تابع وی بودند و میبایست اسرا را به کربلا میبردند با اسرا توافق کردند که فقط یک عس صدام جلو ماشین باشد. (عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.)
چگونگی آزادی اسرا
زمانی که صدام به کویت حمله کرد مجبور شد به نحوی از دست اسرای ایرانی خلاص شود. چون نیرهای زیادی را جهت حفاظت اسرا به کار گرفته بود. لذا عصر روز 20/5/69 عراقیها اسمهای ما را نوشتند و گفتند شما بزودی آزاد خواهید شد. این کارشان در جای خود باور نکردنی بود. چون این حرفها را عراقیها بارها برای تضعیف روحیة اسرا به کار برده بودند تا از این طریق نیز ضربهای روحی به اسرا بزنند. اما کم کم حالت جدی به خود گرفت و صبح روز 25/5/69 ما را از اردوگاه به طرف مرز آوردند. من هنگام خروج از اردوگاه نیز درِ زندان را بوسیدم و شکر خدا را به جا آوردم؛ چون خیلی چیزها در این اردوگاه آموختم و اشک از چشمانم جاری شد که آیا به مسئولیت خود عمل کردهایم یا نه؟ از خدا طلب آمرزش گناهان و توفیق روزافزون را خواستار شدم.
از زمانی که به لب مرز رسیدیم هیچ غذایی به ما ندادند. عراقیها نیز در مرز تعدادی هندوانه آوردند و بچهها خوردند و اسهال گرفتند. اسارت با تمام سختیها و مشکلاتی که دشمن برایمان بوجود آورده بود؛ گذشت. و اما ای برادر از این نوشتهها عبرت بگیر و قدر نعمتهای لایزال را بشناس. نفس کشیدن تو در این هوای آزاد ایران اسلامی گوارایت باد. در اسارت، خندیدن، گریه کردن و حتی به چپ و راست نگاه کردن ممنوع بود. در اسارت دریافتیم که با کمترین امکانات میتوان زندگی کرد. در اسارت آموختیم که باید به انسانها خدمت کرد. درس ایثار، فداکاری و گذشت نسبت به دیگران را آموختیم. عمر و زمان چه زود میگذرد. این هشت سال چه زود گذشت. دنیا چه بیارزش است. دو رکعت نماز خواندن در اسارت بیش از هزار رکعت نماز در ایران برایمان ارزش داشت. از اسارت آموختیم که با دوست و دشمن چگونه برخورد نمائیم. آموختیم که رهبر، در یک جامعه حتی جامعة اسارت و خانواده، چه نقش بسزایی دارد. هر چیزی را به دیدة عبرت نگریستیم. در اسارت توکل و توسل به خدای یکتا را آموختیم و تجربهها را عملاً لمس کردیم و شیرینهای تجربه را به زبان چشیدیم.
ما اسرایی هستیم از شام برگشته که داغ هزاران لاله خونین در سینه داریم. گوشهایمان با زخم زبان پر شده و بدنهایمان رنجور از شلاق کافران است. با کاروان اسیران منزل به منزل، راه طی کردیم. در تسلیت یاران به خون خفته هلهله شنیدیم. روزی که ما را از قاسمها، از فهمیدها از عباسها از حبیببن مظاهرها جدایمان ساختند باور نمیکردیم. باور نمیکردیم که زخم زبان کشندهتر از ترکش است. باورمان نمیشد که غربت بد دردی است. صبحمان را با خاطرهها شب میکردیم و شبمان را با آرزوها به سحر میرساندیم و سحرگاهان به امید طلوع آفتاب آزادی، چشم به سیاهی سیاهچال میدوختیم. بازگشتیم. اما افسوس که قبرهایی چون قبر رقیهها را بر جا گذاشتیم؛ تا سند مظلومیت خود را تا ابد در دل شام باقی گذاریم. آن زمانی که با دوستمان جابر بر مزار حسینمان رفتیم؛ پیمان بستیم که تعبّد خویش را حفظ کنیم. هر چه جابر میگفت با جان و دل بر دیدگان میگذاشتیم. صلح صلح، جنگ جنگ، سکوت سکوت، وحدت وحدت. زانوی یأس بغل نمیگیریم و گوشهگیری را پیشه نمیکنیم.
ای فرزندان ناکثین، ای قرارگاه قاسطین و ای از تبار مارقین، خوب گوش فرا دهید ما در صحنه این راه حضور بهم میرسانیم. مشت میشویم و دندان نامحرمان را میشکنیم. سینة شبپرستان را زیر گامهایمان له میکنیم. با رمز یا حسین (علیهالسلام) حرکت کوبندة دیگری را آغاز میکنیم و تنگه مرصاد دیگری میشویم و خون سیاه نامردتر از این ابن ملجمها را بر زمین میریزیم اگر فرمان دهد فرزند صالح خدا خامنهای.
[1] . . وسایل به کار رفته در بخارهای برقی
[2] . . سلام آقای من
[3] . یقظه بر آنها وارد شد: ناگهان از خواب غفلت بیدار شدند.
[4] . برنامههای تفریحی و خندهدار.
[5] . نشستن روی دو پا.
[6] . مویه کردن : دور تا دور کفش یا دنپایی را دوختن.
[7] . پتوهای عراقی طوری بود که دور تا دورش به ضخامت 2 بند انگشت نوار محکمی از جنس پلاستیک وجود داشت از این پتوها در سربازی نیز استفاده میشود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 7:31 توسط فرشاد فروزش
|
علی صیاد شیرازی، سال ۱۳۲۳ در شهرستان درگز از توابع استان خراسان متولد شد.